× کلیک کنیدتازه ترین آمار ابتلا، بهبود و مرگ و میر ویروس کرونا به همراه Live Map
حامی ژرفا باش

قسمت یازدهم – ماجرای حقیقی موبی دیک

(دیدگاه 1 کاربر)

پادکست

 

همراه ما باشین با این شماره از پادکست فارسی ژرفا با عنوان “قسمت یازدهم – ماجرای حقیقی موبی دیک”. در این اپیزود بصورت مفصل به رمان موبی دیک، یکی از از مشهور ترین و محبوب ترین رمان های تاریخ نویسندگی پرداختیم.

چند مایل اونور تر در دو قایق دیگه اوضاع بهتر از این نبود. خود کاپیتان پولارد دیگه واقعا ضعیف شده بود، از فرط گرسنگی و تشنگی و روزها تلاش بی وقفه برای پیدا کردن خشکی تحلیل رفته بود. همین روزا بود که یکی از همراهانشون در قایق به نام لاسن نتونست طاقت بیاره و تلف شد.

لاسن یکی از اون ۷ نفر آمریکایی آفریقایی ها بود. سیاه بود. یکی از دوستاش دست کشید روی صورتشو و چشماشو بست و قصد داشت بندازتش توی آب که کاپیتان پولارد نزدیک تر اومد و در گوشش گفت: یه دریانورد عاقل، چیزی که ممکنه باعث نجاتش بشه تو آب نمی ندازه. خیلی طعنه آمیزه دیگه کاپیتان پولاردی که از ترس آدم خوارها تصمیم گرفت به جزیره مارکیز نره و مسیرش رو عوض کرده بود، حالا اونقدر تنزل پیدا کرده بود که تن به ادم خواری می داد.

قرن ها شکار سنگدلانه نهنگ ها توسط ما انسانها تعداد اونها رو به میزان ناامید کننده ای کاهش داده. فقط یه نمونه اگر بخوام بگم، نهنگ های شکاری شمالی که بهشون نهنگ سیاه هم می گن. فقط سیصد عددشون از، چند قرن شکار بی رویه نهنگ ها جون سالم به در بردن.

۸سال پیش، سال ۲۰۱۲ تعدادشون فقط ۴۴۰ عدد گزارش شد. دانشمندها معتقدن با توجه به اینکه تعداد معدود باقی مونده همه پیر هستند عملا اونها منقرض شدن. به طور وحشتناکی این نهنگ ها در اون دوران شکار می شدن، در انگلیسی بهشون میگن رایت ویل، یعنی نهنگ درست، نهنگ صحیح. از این جهت شکار آسونی هستن، اروم حرکت می کنن، چربی زیادی داشتن که می شد ازشون روغن خوبی گرفت و بدنشون طوریه که وقتی کشته میشن، معلق می شن روی اب و نیازی نیست که حتما بکشنشون روی کشتی، همونجا روی آب تکه تکه میکردن و چربی هاشو در میاوردن. از این نظر انتخاب درست از نظر اونها رایت ویل بود، نهنگ صحیح.

اون زمانها دویست سال، سیصد سال پیش تعداد اونها انقدر زیاد بود که به شوخی می گفتن میشد برای رفتن از این سمت خلیج کیپ کاد سمت بوستون به سمت دیگش می تونی روی نهنگ ها قدم بزنی.

چند روز پیش در بین خبرها با خبر بسیار ناراحت کننده ای مواجه شدم که به دلیل اهمیت موضوع و ارتباطش با نهنگ ها اینجا هم ذکر می کنم و اون خبر ناگوار کشته شدن حیوانات آبی در دلفیناریوم برج میلاده. احتمالا می دونید که دلفین ها هم مثل نهنگ ها جز پستان دار دریایی هستند و قوم خویش نزدیک هم.

اخیرا شنیدیم که یک دلفین ماده به نام “آلفا” در مجموعه دلفیناریوم برج میلاد مرده. روزنامه شهروند نوشته بود پس از شایعه مرگ این دلفین، سازمان محیط‌ زیست از محل نگه‌داری دلفین‌ها در برج میلاد بازدید کرده. خسته نباشن.

تازه ماموران سازمان محیط زیست رو یک ساعت دم در معطل کردن و آنها را راه نداده بودن و وقتیم داخل رفتن، با لاشه دلفین مواجه شدن. این جایگاه و قدرت سازمان محیط زیست ایرانه. به نظر دو تا شیر دریایی هم قبل تر در همین دلفیناریوم مرده بودن.

دوستان عزیزم پستان داران دریایی باید در اقیانوس بی کران زندگی کنن. دلفین ها در یک روز، دقت کنید فقط در یک روز ممکنه تا ۱۳۰کیلومتر سفر کنن. همچین موجودی جاش در استخرهای چند متری نیست. دلفین‌هایی که در پارک‌های آبی نگه داری میشن برخلاف جست و خیزها و از آب بیرون پریدن‌هاشون، اصلا خوشحال نیستن. اکثرشون بخاطر اضطراب شدید دچار ناراحتی های مختلف می شن، مریض میشن و به محض اینکه از کارکرد بیفتن به خاطر مریضی و یا سنشون به سرعت کنار گذاشته می شن و اماده مرگ.

من واقعا از کسایی که گوش می کنن خواهش می کنم که اطلاع رسانی کنید. همه ی بستگان، همسایه ها ، همکاران ، دوستان و آشناهاتون رو از ستمی که در حق این حیوانات میشه آگاه کنید. همگی باید پارک های آبی رو تحریم کنیم.

نه فقط پارک های آبی باغ وحش های ایران هم اوضاع وحشتناکی دارن که اون هم خودش یه قصه پر غصه دیگست. من در هیچ کجای دنیا باغ وحش نمیرم. تازه باغ وحش های که درشون ضوابط و استانداردهای بسیار محکم و سخت گیرانه ای اعمال میشه. باغ وحش هایی که شرایط و محیط زندگی خاص هر حیوون رو شبیه سازی می کنن. چه برسه در ایران که متاسفانه اصلا هیچ اصول معیاری نداره. کجای دنیا حیوونها رو در قفس های فلزی چند متری نگه می دارن. اکثر این حیوانات افسرده و مریض هستند.

این باغ وحش ها، پارک ها آبی، فقط بخاطر تماشاچی هاست که بر پا میشه، اگر مردم استقبال نکنن و بهشون پشت کنن این سوء استفاده های کثیف ادامه پیدا نمیکنه. دلفین ها حیواناتی بی اندازه باهوش هستند و از ستمی که در حقشون میشه آسیب زیادی می بینن هر چند که اگر تا این حد هم باهوشم نبودن در اصل ماجرا فرقی نمیکرد و بشر حق به بند کشیدن و کشتن اونا رو نداشت.

همیشه گوشه ذهنمون باشه که پارک های آبی و باغ وحشها، ماشین پولسازی یک عده آدم پول پرست و بیسواده. از سیرکم که نگم براتون اون دیگه اوج جنایته. انجام حرکات آکروباتیک، گرفتن عکس یادگاری، کشیدن نقاشی ، نواختن ساز دهنی توسط حیوونا! ای خداااا برای انجام این حرکات و ساعتی تفریح ما ادمها، این حیوونها باید عمری رو در اسارت بگذرونن و کلی رنج ببینن و گرسنگی بکشن برای یادگرفتن این مسخره بازی ها. برای یاد دادن این حرکات از نیاز این حیوانات به غذا سو استفاده میشه.

امیدوارم هممون بفهمیم که حیوانات دلقک و اسباب خنده و تفریح و منبع درامد برای ما آدما نیستن و دلیل خلقتشون سرگرم کردن ما نبوده ونیست. هر کس که برای تماشای رنج این حیوانات در اسارت به این پارک های آبی بره، به باغ وحش ها بره بی تردید در این جنایات هولناک سهیمه. ستمی که در عالم هستی بی جواب نمی مونه. دستای خودمون را از این آلودگی پاک نگه داریم. من علیرضا پاینده هستم. دغدغم طبیعته و در هر قسمت از پادکست ژرفا سعی می کنم عشق به طبیعت خصوصا دریاها و اقیانوس ها رو به مردم عزیز کشورم ایران هدیه بدم.

رمان موبی دیک

خوب برگردیم به بحث نهنگ ها که داستان امروزمون حول نهنگ ها شکل می گیره . اما قبلش یک خواهش کوچیکی ازتون دارم. ما این پادکست رو کاملا داوطلبانه می سازیم و تنها چیزی که خوشحالمون می کنه اینه که ببینیم پادکستمون دارد شنیده میشه و تاثیر مثبتی که مد نظر ماست دارد محقق میشه. لطفا تا میتونید پادکست مارو به دوستانتون و اطرافیانتون معرفی کنید و به نظر من این لطف بزرگیه که میتونید در حق دوستانتون بکنید  چون الان پادکست های فارسی خیلی خوبی هستن که گوش دادن بهشون واقعا به آدم چیزهای زیادی رو اضافه می کنه.

خوب بسه بریم سراغ ماجرای امروز. اگر چه شکار شکار نهنگ ها از سال ۱۹۳۵ یعنی ۸۵ سال پیش دیگه ممنوع شده اما فعالیت های ما ادمها و دخالت های ما در طبیعت همچنان جلوی افزایش جمعیت اونها رو می گیره. نیمی از جنازه های نهنگی که تو سواحل شرقی آمریکا پیدا میشه، یا آثار تصادف با کشتی روشون هست یا آثار تورها و قلابهای بزرگ ماهیگیری.

اما سال های سال به دنبال نهنگ ها رفتن و تعقیب کردن و شکار کردنشون علاوه بر اینکه تاثیرات مخربی روی طبیعت داشته، باعث شده داستانها و افسانه های زیادی هم حول این موجود شکل بگیره. یه نمونش داستان یونس پیامبره که مدتی رو در شکم نهنگ زندگی کرد و هممون شنیدیم.

قبلا هم مفصل در موردش هم استوری گذاشتم در اینستاگرامم ژرفا که پیش نهاد می کنم حتما اینستاگراممون رو فالو کنید چون اونجا مطالب خیلی جالبی رو که مکمل اپیزودهامون هست پست می کنیم. ادرس اینستاگراممون رو در توضیحات پادکست گذاشتیم روش کلیک کنید و یا در اینستاگرامتون جستجو کنید پادکست ژرفا. به فارسی یا انگلیسی فرق نداره. بگذریم به هر حال قرضم این بود که بگم داستان ارتباط انسان با نهنگ موضوع همیشه جذابی بوده و هست از هزاران سال قبل تا همین امروز. اما در این قسمت می خوام یک داستان واقعی رو براتون بگم که حقیقت داره و اتفاق افتاده.

آگوست ۱۸۱۹ یعنی حدودا دویصت سال پیش، در جزیره نانتاکت که جزیره ایه در ایالت ماساچوست، شمال شرق آمریکا ، تامس نیکرسون، که یه نوجوون ۱۴ ساله است سخت در حال کار کردن روی عرشه کشتیه و منتظر اولین ماجراجویی خودش در دریا رو آغاز کنه. همه خدمه در حال تلاشن، توماس هم همینطور که کشتی اس اکس رو آماده سفر بکنن. کشتی اس اکس یه کشتی شکار نهنگ بود، کشتی نسبتا قدیمی محسوب می شد.

این سفری که می خواست آغاز کنه نهمین سفر اس اکس بود بنابراین یه کشته خیلی کار کرده محسوب می شد، خیلی از کشتی ها در اون زمان اونقدری دووم نمیاوردن که اس اکس آورده بود. یک رسمی در جزیره نانتاکت وجود داشت که تمام ملوانان بدون دستمزد کار می کردن تا یه کشتی رو اماده سفر بکنن. سفرهایی برای شکار نهنگ های با ارزش عنبر که ممکن بود دو تا سه سال طول بکشه.

جزیره نانتاکت قطب صنعت شکار نهنگ دنیا بود در اون زمان که هزاران نفر و صدها کشتی رو به خدمت می گرفت تا روغن مورد نیاز برای صنعت رو فراهم کنه. اون دوران دوران انقلاب صنعتی بود، امریکا هم پیشگام بود در این انقلاب و نیاز بی اندازه ای وجود داشت به روغن برای روغن کاری قطعات و ابزارآلات صنعتی همینطور برای روشنایی برای سوخت و خیلی جیزای دیگه. اما مهمترینش روغن کاری قطعات و روشنایی بود. حواسمون باشه در مورد دورانی حرف می زنیم که انقلاب صنعتی رخ داده، اما هنوز برق و نفت کشف نشدن که نیاز به روشنایی برطرف شده باشه و خبری از محصولات نفتی و اینها نیست.

بنابراین انسان خیلی متکی شد به روغن با ارزشی که از چربی این نهنگ ها غول پیکر به دست می اومد. زمانی که شکار نهنگ در جزیره ناتاکت آغاز شد، بیشتر اهالی ناتاکت ایندین ها بودن، بومی های سرخ پوست آمریکا و معمولا یه کشتی شکار نهنگ در قرن ۱۷ ام، یک انگلیسی زبان رو در کنار سکوی هدایت داشت و بقیه بومی های آمریکایی بودن که نیروی کار ارزانی محسوب می شدن و صنعت شکار نهنگ خیلی به اونها وابسته بود. اواخر سال ۱۷۰۰ اهالی جزیره نانتاکت یه سیستم رو اختراع کردن رو عرشه کشتی ها، که اجازه میداد همون روی کشتی وسط اقیانوس و هر جا که هستند، پی نهنگ رو بسوزونن، چربی نهنگ ها رو مذاب کنن و رو غن نهنگ رو ازش بگیرن. اینجوری مجبور نبودن مثل گذشته ناش نهنگ های غول پیکر رو برگردونن کیلومترها به ساحل تا اونجا پروسس کنن و روغنش رو بگیرن.

این کار خیلی به صنعت شکار نهنگ کمک کرد. اجازه میداد تا تعداد خیلی بیشتری نهنگ شکار کنن چون چربیشونو همونجا در میاورن دیگه و مازادش رو میرختن دوباره تو دریا و مهمتر از اون اجازه می داد تا در پی نهنگ های عنبر هزاران کیلومتر سفر کنن و دور بشن تا هر کجا که می خوان، چون دیگه نیازی فوری به برگشت به ساحل نداشتن. اینطوری بود که سفرهای شکار نهنگ تبدیل شد به سفرهای پر ماجرایی از تعقیب و گریز نهنگ ها که تا دو سه سال هم ممکن بود طول بکشه.

شکار نهنگ به طور کلی با جامعه جزیره ناتاکت گره خورده بود. اکثر آدمها مستقیما دخیل بودن در این صنعت از کار به عنوان ملوان و خدمه تا مشاغل مرتبط با شکار نهنگ مثل ساخت کشتی، آهنگری و نجاری. بقیه هم درکار تولید محصولات از نهنگ بودن. َشمع، روان کننده های صنعتی و البته عطرهای بسیار خوشبو از عنبر. عنبر ماده بسیارگرانبهایی اه که از نهنگ های عنبر گرفته میشه، به خاطر همین هم هست که بهشون نهنگ عنبر گفته میشه.

عنبر در سیستم هاضمه نهنگ ها تولید میشه. وقتی نهنگ عنبر شکار میشه ممگن بود اگر خوش شانس باشن در رودش عنبر پیدا کنن. در خود اقیانوس هم ممکنه عنبر پیدا بشه چون نهنگ، ممکنه عنبر رو از مخرجش خارج کنه و یا اون رو از دهانش بالا بیاره. عنبر روی آب شناور میشه و هنوز هم هستن کسایی که از خوش اقبالیشون عنبر پیدا می کنن و یک شبه پولدار می شن.

بگذریم. اگر می خواین بیشتر در مورد نهنگ ها بدونین دو تا پیشنهاد میدم یکی دیدن استورهای نهنگ عنبر در اینستاگرام ژرفا و دومی هم گوش دادن اپیزود هفتم ژرفا با عنوان وقتی نهنگ ها پا داشتند.

بله سفرهای شکار نهنگ بسیار طولانی بود، بعد از یک سفر خدمه به جزیره برمی گشتن، چند ماهی استراحت می کردن و دوباره برمی کشتن برای چند سال روی دریا. زنان در جزیره ناتاکست خیلی باید صبوری می کردن و غالبا زندگی رو تنها اداره می کردن چون مردها دایما در دریا بودن. برادرها، پدرها، پسرها، شوهرها. یکی از این مردانی که آماده رفتن به دریا بود، کاپیتان جورج پولارد بود که با وجود اینکه تازه ازدواج کرده بود، مجبور بود همسرش رو ترک کنه و راهی سفری بشه که برای اولین بار خودش کاپیتانش بود، ۲۸ سالش بود وقبلا هم با همین کشتی اس اکس سفر کرده بود ولی به عنوان کاپیتان دوم، ناخدایار، یعنی نفر دوم کشتی.

سفرهای قبلیش با اس اکس موفقیت آمیز بود، از طرفی از خانواده معروف و با اصل و نصب اون زمان، خانواده پولاردها بود و همین باعث شد به عنوان کاپیتان اول انتخاب بشه. کاپیتان دوم کشتی، یه جوون بیست دو ساله بود به نام اون چیس. که ما چیس خطابش می کنیم در این قسمت. چیس هم با توجه به سن کمش خیلی از خودش لیاقت نشون داده بود که به عنوان کاپیتان دوم کشتی استخدام شده بود. اون هم سفر قبلیش با همین کشتی اس اکس بود و اونجا نقشش زوبین انداز بود.

زوبین همون نیزه است. معمولا فردی که قدرت دست و نشونه گیریش از بقیه بهتر بود زوبین انداز می شد و کارش این بود که وقتی نزدیک نهنگ می شدن نیزه های بزرگی که به طناب وصل بود رو به سمت نهنگ پرتاب می کرئد. چیس هم در سفرهای قبلیش غالبا زوبین انداز بود اما برای این سفر ارتقا پیدا کرده بود و کاپیتان دوم بود. اون هم اتفاقا مثل اقای پولارد کاپیتان کشتی تازه ازدواج کرده بود. چیس خیلی شخصیت استوار و محکمی داشت. از همون ابتدا برای اهالی جزیره معلوم بود که شخصیت کاپیتان شدن رو داره.

در مواجه شدن یا نهنگ ها تصمیمات خیلی سریع و پشت سر همی می گرفت و اجازه نمی داد نهنگی از کفش بره. با این حساب برای کاپیتان پولارد سخت بود داشتن همچین کسی به عنوان کاپیتان دوم. به قول سعدی دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. کاپیتان سوم کشتی هم متیو جوی بود که جوی خطابش می کنیم. ایشون هم ۲۶ سالش بود و همراه پولارد و چیس در سفر قبلی اس اکس به عنوان زوبین انداز حاظر بود. بقیه خدمه هم ۷ تا امریکایی افریقایی تبار بودن، سیاه بودن و بقیه هم غالبا جوونهایی بودن که خیلی تجریه سفر طولانی در دریا رو نداشتن. بالاخره ۱۲ ام اگوست ۱۸۱۹ کشتی اس اکس رهسپار سفر تاریخی خودش شد.

مقصد اولشون جزیره ازورس در شرق اقیانوس اطلس بود که برای رسیدن بهش باید ۳۶۰۰ کیلومتر می رفتن به سمت شرق. توماس نیکرسون که گفتیم یه نوجوون ۱۴ ساله بود و یکی از خدمه میگه اولین بار، حس کودکی در من اون زمانی کشته شد، که خیلی از ساحل دور نشده بودیم و من زل زده بودم به سمت ساحل تا اخرین تصویر از سرزمین مادریم، جزیره نانتاکت رو در ذهنم ثبت کنم که ناگهان درد پیچونده شدن گوشم منو به خودم اورد و صدایی به هم دستور داد که باید طنابهای باقی مونده بادبان رو جمع کنم.

بیشتر خدمه کم کم داشت دوزاریشون می افتاد که وارد چه سفر طول و درازی شدن، سفری که چند سال طول میکشه، آخرش هم شاید حقوق آنچنانی ای دریافت نمی کردن. شاید هفته ای فقط یک پنی، یک سنت. حقوق ناخدای کشتی شکار نهنگ نسبت به کشتی های تجاری خیلی خوب بود، شاید ۵ تا شش برابر ولی وقتی می رسید به درجات پایین، اینها واقعا نیروی کار بسیار ارزانی بودن و حقوق خیلی ناچیزی دریافت می کردن.

اما هر چقدر که بیشتر می تونستن دست آرود داشته باشن و شکار بیشتر و نتیجتا روغن بیشتری رو جمع کنن یک سهمی کوچکی به هر نفر هم می رسید که خوب اینطوری منفعت جمعی بیشتر می شد و تضمین می کرد که همه برای نتیجه بهتر تلاش می کنن. اما خدمه حتی برای لباس و دستمالهایی که از کشتی می گرفتن و یک سری وسایل اولیه مورد نیاز باید هزینه پرداخت می کردن، یعنی همه اینها جمع می شدن و بعد باهاشون حساب کتاب می کردن. همین باعث می شد حتی گاهی یه ملوان در انتها به کشتی بدهکار بشه.
روزها در اقیانوس گذشت تا اینکه یک روز کشتی گرفتار توفان وحشتناکی شد.

در اثنای این توفان یه موج خیلی بزرگ ناگهان به کشتی برخورد کرد، طوری که کشتی رو کاملا چپ کرد، جوری که ستونهای بادبونهای کشتی دیگه تقریبا افقی شده بودن. کشتی تونست دوباره قد راست کنه و صاف بشه اما قبل از اون دو تا از قایق های شکار نهنگشون رو از دست دادن. قایق های شکار نهنگ قایق های کوچکی بودن که وقتی کشتی نزدیک می شد به نهنگ ها، خدمه سوارش می شدن، سرعت بیشتری داشت، قدرت مانور بالایی داشت و اصل شکار نهنگ با نیزه از روی اونها انجام می شد. بعدش نهنگ ها رو منتقل می کردن روی کشتی. این آسیب، آسیب جدی ای بود، از ۵ تا قایق شکار، ۲ تاش از دست رفته بود و یکیش هم آسیب جدی دیده بود.

کاپیتان پولارد ابتدا قصدش این بود که برگردن به جزیره تا کشتی رو تعمیر کنن و دوباره مجهز کنن اما کاپیتان دوم اقای چیس مانعش شد و پیشنهاد داد که ادامه بدن و همین اتفاق هم افتاد و کاپیتان تصمیم گرفت به ماموریتشون ادامه بدن.

اواسط اکتبر، بعد از دو ماه دریانوردی، در جنوب ریو دو ژانیرو، به اولین گله نهنگ ها برخورد کردن. بعد از دو ماه بارقه امیدی در همه خدمه کشتی دمیده شد، سریع سه تا قایق شکار نهنگ رو پایین اوردن، کاپیتان پولارد، کاپیتان دوم چیس و کاپیتان سوم جوی هرکدوم فرمانده یکی از قایق ها شدن و راه افتادن برای شکار نهنگ ها. توماس ۱۴ ساله هم در قایق آقای چیس بود. همونجا بود که فهمید تصاویر کودکانه ای که در ذهنش از سفرهای دریایی ساخته با واقعیت چندش اور و خشنی که می بینه سازگار نیست.

ابتدا زوبین انداز با نیزه خودش نشونه می گیره. هدف زوبین انداز کشتن نهنگ نیست، بلکه هدفش شلیک نیزه به بخشی از بدن نهنگه جوری که نیزه عمیق فرو بره در بدن نهنگ و خوب نیزه با طناب وصل بود به قایق و اینطوری می شد نهنگ رو گیر انداخت. بعد از برخورد نیزه، نهنگ سریع شروع می کرد با سرعت تمام فرار کردن و خوب قایق رو هم با خودش می کشید. معروف بود این روش کار. در جزیره نانتاکت بهش می گفتن سورتمه سواری ناتاکتی. اگر در قطب سگها سورتمه هارو می کشن، در خشکی گوزن های شمالی می کشن، اینجا نهنگ ها سورتمه های مارو می کشن و خیلی بهش افتخار می کردن. این نهنگ انقدر فرار می کرد تا خسته می شد.

بعدش کاپیتان یا کاپیتان دوم با یه نیزه بزرگ پنج شش متری، پشت سر هم فرو می کردن در بدن نهنگ بی نوا تا جایی که فواره ای از خون از سوراخ بالای سر نهنگ به شدت شروع می کنه پاشیدن. خطرناک ترین زمان همین زمان بود. زمانی که نهنگ بیچاره دیگه داره جون میده و در آخرین تقلاهاش برای زندگی، دیوانه وار خودشو تکون میده و به اطراف میزنه تا شاید کمی از درد و رنجش کم بشه و راحت تر جون بده. بعد از این مرحله، ناش نهنگ رو می کشیدن به سمت کشتی.

معمولا نهنگ ها رو می بستن کنار کشتی مادر و اینجاست که صحنه ی خونین و آزار دهنده ای شکل می گرفت. خدمه سراسیمه شروع می کنن به قصابی نهنگ قبل از اینکه غذای کوسه ها بشه. یک شبانه روز بی وقفه روی بقایای خونین این نهنگ ها کارکردن. دود سیاه حاصل از سوزوندن چربی نهنگ تو واحدهای سوخت همه جارو فراگرفته بود.

خیلی کار کثیفی بود. بوی تعفن امحا و احشا نهنگ همه جارو فرا میگرفت، بوی شدید و کشنده حاصل از سوختن پی های نهنگ هم بهش اضافه می شد و واقعا جهنمی می شد روی کشتی. اما این بو بوی پول بود و از این خشونت و کثافت پول در میومد، راه زندگی مردم در اون زمان بود و مجبور بودن باهاش بسازن. این فضا، فضای کاری کشتی های شکار نهنگ در چند قرن بود، قرن ۱۷، ۱۸ و نوزده و حتی اوایل قرن بیستم.
دور بدن نهنگ زیر پوستش یه لایه ضخیم چربی هست. همه این چربی ها جدا میشن و روغنشون گرفته میشد. بعدش میرفتن سراغ روده های نهنگ عنبر و دنبال عنبر می گشتن که خیلی ارزش داشت و ازشون عطر تولید می شد. بعدش تازه میرفتن سراغ اصل مطلب. سر نهنگ رو جدا می کردن. تو سر نهنگ عنبر یه مایعی هست به نام اسپرماسیتی که ازش روغن مخصوص روغن کاری، روان کننده و همچینین شمع تولید می کردن. اسپرماسیتی یک ماده خیلی رقیق و با کیفیته و نیاز صنعت در اون زمان. اصلا به خاطر همین در انگلیسی به نهنگ عنبر میگن اسپرم ویل، نهنگ اسپرم. به خاطر همین ماده که اسمش اسپرماسیتی هست.

یه کشتی شکار نهنگ به طور متوسط ماهانه سه چهار تا نهنگ شکار می کرد. اما کشتی اس اکس در مدت سه ماه این اولین شکارش بود که خیلی ناامید کننده بود. بنابراین تصمیم گرفتن ادامه بدن به سمت مکانهای دیگه. این بار اقیانوس ارام. باید اقیانوس اطلس رو میومدن به سمت جنوب تا انتهای جنوبی قاره امریکا و از اونجا امریکای حنوبی رو دور میزدن و وارد اقیانوس آرام می شدن. در این مسیر اونها یه کشتی شکار نهنگ دیگه رو ملاقات کرد که اتفاقا اون هم از جزیره نانتاکت بود. معمولا وقتی همچین اتفاقی میافتاد و دو تا کشتی آشنا به هم برمی خوردن به هم نزدیک میشدن و در اصطلاح انگلیسی گم می کردن. معدل فارسی ای من سراغ ندارم ازش.

یه جورایی میشه گفت خوش و بش کردن. کشتی ها نزدیک میشدن افراد، روی یه کشتی جمع می شدن، دید و بازدیدی می کردن، مشورتی می کردن و اگر نامه ای احتمالا از آشنایی هست دریافت می کردن. یه جورایی مثل تعطیلات بود برای دریانوردها. در این دورهمی که داشتن کاپیتان پولارد برای اولین بار بود که از یه منطقه دور افتاده و دست نخورده شنید که پر از نهنگ عنبره. ۱۶۰۰ کیلومتر دورتر از پرو، در اقیانوس آرام. بنابراین حرکت کردن به سمت این آبها که بهش دل بسته بودن. بعد از چند ماه،رسیدن به جزیره گالاپاگوس.

جزیره گالاپاگوس یکی از عجیب ترین جزایر دنیاست. شاید یک بار در موردش توی ژرفا حرف زدیم. اونها به گولاپاکوس رفتن تا لاک پشت های این جزیره رو بگیرن برای تامین غذاشون برای ادامه سفر. این جزیره پر از لاکپشته. یکی از خدمه آتیشی رو به پا کرد برای اینکه لاک پشت ها رو بترسونه تا از جزیره بیان تو ساحل و اینها بتونن بگیرنشون اما کنترل آتیش از دستش خارج شد و بخش زیادی از جزیره رو گرفت.

خیلی سریع همه فرار کردن و همینطور که از جزیره دور می شدن دیدن که تمام جزیره در شعله های آتش می سوزه. به نظر من آتشی که کل جزیره ارزشمند گالاپاگوش رو فرا گرفته بود، واقعا مظهر همه اون چیزی بود که نه تنها روی کشتی اس اکس که در کل صنعت شکار نهنگ در دنیا در حال رخ دادن بود. مردمی که باور داشتن زمین مال ماست و منابعش بی انتهاست، بنابراین هر کاری که بخوایم می تونیم بکنیم و هر بلایی که دلمون می خواد سر طبیعت میاریم.

هنوز هم این در رو همون پاشنه سابق می چرخه و انسان عوض نشده که نشده. بگذریم، نهایتا کشتی اس اکس بعد از .. ماه رسید به آبهای معهود، وسط اقیانوس ارام، ۲۵۰۰ کیلومتری غرب اکوادور. بیستم نوامبر، هوا آفتابی بود، شعاع دید در حداکثر خودش بود، و همه چی به نظر ایده آل بود برای یک روز پر از شکار. خیلی سریع دیده بان کشتی از اون بالا فریاد زد، نهنگ ها، نهنگ ها. سوار قایق ها شدن و حرکت کردن برای شکار و خیلی سریع خشونت شکار نهنگ ها دوباره شد. چیس، کاپیتان دوم کشتی که فرمانده یکی از سه قایق بود، نیزه ای رو به سمت یک نهنگ پرتاب کرد اما نهنگ رفت زیر قایق و یه ضربه به قایق زد که باعث شد قایق سوراخ بشه.

همه افراد دست پاچه شروع کردن به خالی کردن آبی که همینطور به سرعت از سوراخ وارد قایق می شد و بالاخره با هر ترفندی شده خودشونو رسوندن به کشتی. امیدوار بودن که خیلی سریع قایق رو بتونن تعمیر کنن و برگردن به شکار. وقتی روی عرشه کشتی بودن، خدمه متوجه یه نهنگ عنبر غول پیکر اطراف کشتی شدن. نهنگی که تا به حال مثالش رو ندیده بودن هم از نظر جثه عظیمش و هم رفتار عجیبش. نهنگ سر خودش رو گاهی از آب بیرون میاورد، روی سرش آثای از زخم بود و معلوم بود که قبلا زخم خورده و با چشمهاش خیره می شد به کشتی، انگار که در حال رصد کردن کشتی باشه.

ناگهان نهنگ شیرجه زد زیر آب و به سرعت باورنکردنی حرکت کرد به سمت کشتی، چیس سعی کرد جهت حرکت کشتی رو عوض کنه اما دیگه خیلی دیر شده بود و نهنگ با قدرت تمام خودش رو کوبوند به کشتی. بعدش نهنگ که به نظر می رسید از شدت ضربه هوشیار نیست کنار کشتی از حرکت ایستاد، چیس نیزه ای رو برداشت و قصد داشت که کار نهنگ و تموم کنه اما نهنگ دقیقا کنار تیغه های هدایت کشتی بود، اگر نهنگی به اون عظمت نیزه بهش برخورد می کرد، حتما با تکون های شدید تیغه های هدایت کشتی رو هم در هم می شکست، برای همین چیس ریسک نکرد و دست نگه داشت. بعد از چند ثانیه نهنگ دوباره هوشیار شد و شروع کرد با عصبانیت حرکت های خشن انجام دادن، چنان دمش رو روی آب می کوبید که فواره ای از آب می پاشید روی کشتی. چیس خیلی سریع فهمید که این نهنگ با نهنگ های دیگه فرق داره. یه چیز متفاوتی در این نهنگ وجود داره.

یه هوشی ترسناکی که حیوانات ندارن و نمونش رو قبلا ندیده. فهمید که اون نهنگ سعی داره انتقام بگیره. انتقام رنجی که به خودش و احتمالا همه هم نوعانش انسانها تحمیل کرده بودن. همینطور که چیس ناباورانه بهش نگاه می کرد، نهنگ برگشت، نگاهی به کشتی کرد و دوباره با سرعت تمام حرکت کرد و کشتی رو در هم کوبید. برای یه موجود ۸۰ تنی، در هم شکستن تنه یه کشتی مثل شکوندن پوست تخم مرغ می مونه. بعد از این برخورد نهنگ زیر آب رفت و از نظرها پنهان شد.

خدمه کشتی مطلقا متحیر بودن. تا اونجا که ما می دونیم، این اولین باری بود که یک نهنگ به یک کشتی حمله می کرد. تا اون زمان در تاریخ این مساله بی سابقه بود و گزارش نشده بود. نهنگی که قرار بود شکارشون باشه، شکارچی شون شده بود و این بار نوبت اونها بود که برای زنده موندنشون تقلا کنن. تمام دنیاشون برعکس شده بود. کشتی اس اکس حالا در حال اختضار بود و هر لحظه امکان داشت غرق بشه. (به نظر شما کاپیتان پولارد در رمان موبی دیک ادم عجیبی نیست؟ لطفا در بخش دیدگاه ها، نظرات خودتون رو برای ما کامنت کنین.)

به سرعت تصمیم گرفتن سوار قایق ها بشن و تا اونجا که می تونن وسایل مورد نیاز رو به قایق ها منتقل کنن. سه تا قایق، تو هر قایق ۶۵گالون آب گذشتن، صد کیلو نون، دو عدد لاک پشت، وسایل ناوبری و یک تفنگ. وقتی که شب رسید، کم کم وحشت داشت در فکر خدمه رسوخ می کرد. فکر اینکه اونها تو یه قایق کوچیک وسط بزرگترین اقیانوس دنیا یعنی اقیانوس آرام گرفتار شدن خیلی دلهره آور بود. با وجود این کاپیتان پولارد می دونست که یه کورسوی امیدی هست.

نزدیک ترین خشکی به اونها جزیره مارکیز بود در فاصله ۲۰۰۰ کیلومتری. کاپیتان پولارد امیدوار بود که به کمک بادهای آلیزه در اون منطقه، بادهایی که به سمت غرب می وزن ظرف چند هفته برسن به این جزیره. محاسباتش نشون میداد ۶۰ روز طول می کشه تا به اونجا برسن. اما چیس و جوی برای کاپیتان شایعاتی رو تعریف کردن از این که ساکنین بومی جزیره مارکیز آدم خوار هستند. اونها پیشنهاد کردن به شمت جزایر دیگه ای برن که متمدن تر باشن. مثل جزایر نزدیکتر به آمریکای جنوبی. کاپیتان پولارد، ادمی بود که بیشتر با اجماع رهبری می کرد و نظر همه براش مهم بود.

برای همین تغییر عقیده داد و تصمیم گرفت به سمت آمریکای جنوبی حرکت کنه. ۳۲۰۰ کیلومتر باید به سمت شرق حرکت می کردن که تازه به خاطر جریان مخالف آب ۱۶۰۰ کیلومتر دیگه هم بهش اضافه میشد یعنی در واقع باید ۴۸۰۰ کیلومتر به سمت شرق حرکت می کردن. میتونست تصمیم کشنده ای باشه. اگر ابعاد این فواصل رو تو ذهنتون تصور کنید بیشتر متوجه عمق فاجعه می شید. بزارید یه مثال براتون بزنیم فاصله جنوب شرقی ترین نقطه ایران مثلا بندر گواتر در دریای عمان، مرز پاکستان تا شمال غربی ترین نقطه ایران مثلا ماکو در مرز ترکیه ۲۵۰۰ کیلومتره. اما اونها باید ۴۸۰۰ کیلومتر به سمت شرق حرکت می کردن یعنی نزدیک دوبرابر بیشترین طول مورب ایران اونم توی قایق های کوچیک.

اون طرف ماجرا هم یعنی رفتن به جزیره مارکیز می تونست سرنوشت شومی رو براشون رقم بزنه. ما الان در سال ۲۰۲۰ دیگه می دونیم که بله، حزیره مارکیز جزیره ادم خوارها بوده و در گذشته این سنت وجود داشته. حتی همین چند سال پیش یک توریست آلمانی در این جزیره به دست راهنمای بومیش کشته شد و بقایای جنازش بعد از مدت ها پیدا شد.

خیلی سریع سختی های راه خودش رو نشون داد. توفان های شدید، موج های بزرگ. بعدش وارد بخش اروم و ایستای اقیانوس شدن. نزدیک خط استوا و گرمای کشنده هوا، هفته ها زیر آفتاب شدید و تو یه قایق کوچیک هیچ مفری برای لحظه ای فرار از آفتاب وجود نداره. جیره آبشون هم فقط یه فنجون آب در روز بود، میزانی که اصلا برای بدن انسان کافی نیست و بدن سریع دی هایدریت میشه، کم آب میشه. اون منطقه از اقیانوس از کویر هم بدتره. نه ماهی ای، نه بارونی، هیچی، برقوت.

بعد از یک ماه تلاش در بیستم دسامیر ۱۸۲۰، یه جزیره خیلی کوچیک رو سر راهشون پیدا کردن که خودشونم ازش بی اطلاع بود، ما امروز می دونیم که این جزیره احتمالا همون جزیره هندرسونه. که یه جزیره خیلی کوچیکه، بی آب و علف و غیر قابل سکونت. ولی به هر حال لنگه کفشی در بیابان نعمت است. خودشونو رسوندن به جزیره و اونجا مقداری آب بارون جمع شده تو روی سنگ ها پیدا کردن، تعدادی پرنده کوچیک بود که شکار کردن اما بعد از فقط چند روز دیگه نمی شد چیزی برای خوردن پیدا کرد و آبی هم وجود نداشت. از طرفی یک غاری بود تو جزیره که وقتی رفتن داخلش دیدن اسکلت انسانهایی اونجا هست که به نظر در همین جزیره تلف شدن.

فهمیدن که اینجا جای موندن نیست. چاره ای ندارن و دوباره باید دل به دریا بزنن. با این حال سه نفر تصمیم گرفتن سفت بچسبن به خشکی و همونجا بمونن. اون سه نفر دیگه تاب و توان زدن به دریا رو در خودشون نمی دیدن. به نظر می رسه تلاشی هم برای تغییر نظر اونها انجام نمیشه، احتمالا به خاطر اینکه برای افراد توی قایق هم این بهتر بود، هم فضای توی قایق ها به شدت کم بود و هم خوب آب و غذا در قایق ها به اندازه کافی نبود و سهم اون سه نفر به بقیه می رسید. کاپیتان پولارد، کاپیتان دوم چیس و کاپیتان سوم جوی که مریض هم بود و مدتی بود که حال خوشی نداشت همراه ۱۴ نفر دیگه دوباره سوار سه تا قایقشون شدن و زدن به دل دریا ی رحم.

کاپیتان پولارد تصمیم گرفت قایق ها رو هدایت کنه به سمت جزیره ایستر تقریبا در ۱۶۰۰ کیلومتری شرق. حالا اضطراب و استرسشون بیشتر از قبل بود چون همه می دونستن که فقط برای چند هفته دیگه غذا دارن و باید خیلی خوش شانس باشن که جون سالم به در ببرن. در طول سفر کاپیتان سوم آقای جوی که گفتیم مدت زیادی بود که ناخوش بود، روز به روز ضعیف تر شد، دایما تب و لرز داشت و کار به جایی رسید که سرانجام در دهم ژانویه تموم کرد. همراهانش در قایق جنازشو تسلیم دریا کردن و همونجا وسط اقیانوس آرام شد آرامگاهش.

با این اتفاق بقیه افراد هم روحیه خودشون رو باختن. تا اون موقع شاید در دلشون کور سوی امیدی بود ولی با دیدن زجرکش شدن جوی، انگار آینده نزدیک خودشون رو می دیدن. آرزو می کردن که اگر قراره اینطور سرگردان بمونن و از گرسنگی و یا مریضی به تدریج تلف بشن، همون بهتر که توفانی بیاد غرقشون کنه یا نهنگی بیاد و بخورتشون. حتی کم کم بعضیاشون به فکر خودکشی افتاده بودن که با اسلحه توی قایق خودشونو خلاص کنن. کم نیست. ما واقعا نمی تونیم حتی تصور کنیم حس بی پناهی و ناامیدی مطلقی که انسان وسط یه اقیانوس بی انتها از نجات پیدا کردنش داره.

کاپیتان پولارد خیلی سریع فهمید که باد و جریانات اقیانوسی داره زیادی اونها رو به سمت جنوب می بره و این یعنی اینکه ممکن بود جزیره ایستر رو اصلا رد کنن و نبیننش. اگر این اتفاق می افتاد اولین خشکی، دیگه میشد خود قاره امریکای جنوبی که ۳۲۰۰ کیلومتر دیگه فاصله داشت و این یعنی تمام. مرگ همشون. اونها که دیگه طاقت این همه درد و رنج رو نداشتن و اگر هم داشتن دیگه آب و غذایی براشون نمی موند. که بخوان۳۲۰۰ کیلومتر دیگه به مسیرشون اضافه بشه. اون قسمت از اقیانوس هم گفتم قبلا از کویر بدتره. تغییرات دمایی کمه. همیشه هوا خیلی گرمه. نبود تغییرات دمایی باعث میشه جریانات عمودی تو اقیانوس شکل نگیره.

چون می دونیم دیگه آب وقتی مثلا سرد میشه میره پایین و آب گرم تر میاد بالا. مواد غذایی معمولا در ژرفای اقیانوس ها هستند و وقتی این جریانات عمودی نباشن مواد مغذی هم به سطح نمیان و این یعنی هیچ موجود زنده ای هم در سطح وجود نخواهد داشت. پس ماهی هم در دسترس نبود که بخوان شکار کنن و ذخیره غذاییشون هم دیگه در حال اتمام بود. فرمانده هر قایق مسوول تخس کردن جیره آب و غذا بود به افراد هر قایق بود.

چیس کاپیتان دوم کشتی، از ترس اینکه مبادا افراد قایقش غذای باقی مونده رو شبونه بدزدن و بخورن ظرف غذا رو بغل می کرد و اسلحه به دست می خوابید. ۱۲ ام ژانویه تو دل شب، خوردن به یه توفان که باعث شد قایق چیش از دو قایق دیگه جدا بشه. تو قایق چیس، به غیر از خود چیس توماس نیکرسون ۱۴ ساله و سه نفر دیگه هم بودن و حالا تنها شده بودن و خبری از دو تا قایق دیگه نبود. چهار روز بعد، یه کوسه بزرگ حمله کرد به قایقشون. چیس نیزه رو دستش گرفت و سعی کرد کوسه رو شکار کنه اما دیگه اونقدر ضعیف شده بود که حتی توان پرتاب کردن نیزه رو هم نداشت.

چند مایل اونور تر در دو قایق دیگه اوضاع بهتر از این نبود. خود کاپیتان پولارد دیگه واقعا ضعیف شده بود، از فرط گرسنگی و تشنگی و روزها تلاش بی وقفه برای پیدا کردن خشکی تحلیل رفته بود. همین روزا بود که یکی از همراهانشون به نام لاسن در قایق نتونست طاقت بیاره و تلف شد.

لاسن یکی از اون ۷ نفذ آمریکایی آفاریقایی ها بود. سیاه بود. یکی از دوستاش دست کشید روی صورتشو و چشماشو بست و قصد داشت ببندازتش توی آب که کایتان پولارد نزدیک تر اومد و در گوشش گفت: یه دریانورد عاقل، چیزی که ممکنه باعث نجاتش بشه تو آب نمی ندازه. خیلی طعنه آمیزده دیگه کاپیتان پولاردی که از ترس آدم خوارها تصمیم گرفت به جزیره مارکیز نره و مسیرش رو عوض کرده بود، حالا اونقدر تنزل پیدا کرده بود که تن به ادم خواری می داد.

البته من نمی خوام بعد از دویصت سال کسی رو قضاوت کنم، هر کدوم از شما که می شنوید تصور کنید و صادقانه بگید که شما اگر دور از جون در شرایط مشابه قرار بگیرید میتونید تضمین کنید و بگید که نه اصلا همچین کاری رو نمی کنید؟ نظرتونو برای منم بنویسید. اما من فکر می کنم بالاخره یک تفاوتی هست بین ادم خواری از سر جنون که براش ادمی کشته بشه و اینکه کسی کنارت بمیره و تو هیچ گزینه دیگه ای نداشته باشی. نمی دونم خیلی وحشتناکه. حتی فکر کردن بهش.

مثال نهنگ های عنبر که سلاخی کردنشونو خوب بلد بودن ، به سرعت اعضا و جوارح لاسن بی نوا رو درآوردن و دوباره بدنش رو بستن و رها کردن در دریا. ظرف ۸ روز بعدش، دو نفر دیگه هم مردن. که اونها هم به همین روش خوراک بقیه شدن. در قایق چیس که گفتیم جدا از این دو قایق افتاده بود، قصه همین قصه بود. غذا مدت ها بود که تموم شده بود. یکی از افراد به نام آیزاک مرد و خوراک باقی مونده ها شد. جالبه در نوشته هاشون هست که این کار رو به سرعت انجام می دادن چون اگر گوشت در اون گرمای شدید می موند خراب می شد پس مجبور بودن که به سرعت ترتیبشو بدن.

چیس می گه با هیچ زبونی نمی تونم توصیف کنم که گرسنگی چه بلایی سر روح ادم میاره. چنان بی رحم و سنگدل بودیم که حتی قلب دوستانمون رو هم خوردیم. مسافت زیادی همینطوری طی می شد و روز ها پست سرهم سپری می شد. یک روز کاپیتان پولارد چشماش رو باز کرد و دید از قایق سوم هم خبری نیست. ناپدید شده بود. اون قایق با سه تا از همراهانش دیگه هیچ وقت دیده نشدن.

حالا در قایق کاپیتان پولارد فقط سه نفر مونده بودن. خود کاپیتان پولارد و دو نفر دیگه که یکی از اون دو نفر اتفاقا پسر عمه خود کاپیتان پولارد بود به نام اوون. باز هم گرسنگی تا سرحد مرگ داشت اذیتشون می کرد. اوون، پسر عمه کاپبتان، پیشنهاد داد تا قرعه بندازن و به نام هر کسی افتاد، بقیه اون رو بکشن و ادامه ماجرا. اینطوری حداقل بقیه نجات پیدا می کردن. به نظر این کار در گذشته بین دریانوردها رسم بوده، دریانوردهایی که گرفتار دریا می شدن.

بهش می گفتن رسم دریا، کاستم آف د سی. تو این روش قرعه کشی می کردن و کسی که قرعه به نامش در میومد کشته می شد تا دیگرون اون رو بخورن و زنده بمونن. کاپیتان پولارد اولش مخالفت کرد و گفت من به مادرت قول دادم مراقبت باشم. اگر قرعه به نان تو بیفته من چطور تو رو بکشم. بعد گفت اگر من مردم، بدن من مال شما، اما ما کسی رو برای اینکار نمی کشیم. چند روز گذشت و از بقیه اصرار از کاپیتان انکار تا اینکه کاپیتان پولارد هم از سر ناچاری قبول کرد.

یه جورایی دعا می کرد که قرعه به نام خودش بیفته و راحت بشه از این مرگ تدریجی. تکه چوبی رو برداشت ، چهار قسمت کرد، قسمت های نامساوی. سرشون رو مماس کرد و در مشتش گرفت طوری که طول هر چوب مشخص نباشه. کسی که کوتاه ترین چوب بهش می افتاد باید کشته می شد. قرعه کشی انجام شد و قرعه فال به نام خود کاپیتان افتاد. پسر عمه کاپیتان، اوون چون که فکر نمی کرد قرعه به نام کاپیتان بفیته از اون همه پافشاریش برای اجرای رسم دریا پشیمون شده بود. به کاپیتان گفت باید دوباره قرعه کشی کنیم اما کاپیتان قبول نکرد. اسلحه رو برداشت سر اسلحه رو گذاشت روی سر خودش و طرف دیگش رو داد دست اوون و گفت بزن.

اون مردد بود و وحشت تمام وجودشو فرا گرفته بود. کاپیتان مرتب فریاد می زد بزن اوون بزن، که یه هو اوون اسلحه رو برگردوند سمت سر خودشو شلیک کرد و در دم مرد. کسی که خودش این همه اصرار به اجرای رسم دریا داشت، اخر سر پشیمون شد و خودش رو جای کاپیتان خلاص کرد. جنازه اوون میتونست یکی دو هفته دیگه دو نفر باقی مونده رو زنده نگه داره.
۱۷ ام فوریه، ابرهای سفید و ضخیمی نگاه کاپیتان دوم چیس رو در اون یکی قایق به خودش جلب کرد.

نشونه ای از خشکی. چند ساعت بعد یه کشتی بادبانی بزرگ رو دیدن. بعد از سه ماه و پیمودن هزاران کیلومتر با یک قایق کوچیک، کاپیتان دوم چیس، نیکرسون چهارده ساله و یک نفر دیگه توسط یه کشتی تجاری انگلیسی نجات پیدا کردن. چشمهای گود رفته، استخونهای بیرون زده، لباسهای پاره و . بدنهای بی جونشون رو با زحمت به روی کشتی کشوندن و این پایانی بود بر شکنجه چندین ماهه اونها. شش روز بعد و ۵۰۰ کیلومتر دورتر به سمت جنوب یکی کشتی شکار نهنگ دیگه که اتفاقا اون هم از جزیره نانتاکت بود، قایق دوم رو پیدا کرد.

کاپیتان پولارد بی هوش روی قایق افتاده بود در حالی که استخونهای پسر عمش رو در دستهاش مشت کرده بود. نفر دیگه هم همینطور بی هوش کنار کاپیتان بود، اما هر دو اونها نجات پیدا کردن.
بنابراین مجموعا ۵ نفر از خدمه کشتی اس اکس نجات پیدا کردن ولی اگر یادتون باشه سه نفر دیگه در جزیره کوچک هندرسون مونده بودن که ممکن بود زنده باشن هر چند احتمالش خیلی کم بود با توجه به اینکه گفتیم اون جزیره خیلی کوچیک بود و بی آب و علف. کاپیتان پولارد با یه کشتی استرالیایی که از امریکای جنوبی به استرالیا می رفت و جزیره هندرسون با کمی تغییر مسیر سر راهشون بود، هماهنگ کرد تا اونها در برگشتشون به استرالیا سری به این جزیره بزنن و اگر سه نفر باقی مونده در جزیره زنده بودن نجاتشون بدن. ۹ آوریل کشتی استرالیایی به جزیره هندرسون رسید و در کمال ناباوری هر سه نفر رو زنده پیدا کرد. اونها ۱۱۱ روز در جزیره با خوردن صدف ها لب ساحل دووم اورده بودن.

لباسی به تن نداشتن، و از شدت گرسنگی لحضات آخر عمر خودشون رو سپری می کردن که کشتی استرالیایی از راه رسیده بود. بنابراین مجموعا از بیست نفر خدمه کشتی اس اکس، فقط ۸ نفر نجات پیدا کردن و جنازه ۷ نفر هم توسط بقیه خورده شد. ماه جون ۱۸۲۱ همگی اونها برگشتن به جزیره نانتاکت. سرگذشت تراژیک کشتی اس اکس خیلی زود نقل همه مجالس شد. هر جا که میرفتی سر هر کوی و بزرن حرف حرف کشتی اس و اکس و سرگذشتش بود.

کاپیتان پولارد که استخونهای پسر عمه خودش اوون رو نگه داشته بود، و تابوتی براش درست کرده بود رفت پیش مادر اوون که عمه خودش می شد و داستان رو براش تعریف کرد. عمه پولارد نفرینش کرد و دیگه هیچ وقت حاضر نشد ببینتش. اما بر خلاف اون بقیه مردم نگاه خطاپوشانه ای به اون ۵ نفر داشتن و خود اونها رو هم قربانی می دونستن. جالبه اکثر اونها دوباره برگشتن به دریا. اما کاپیتان به کلی سرنوشتش عوض شد. اون ابتدا کاپیتان کشتی دیگه ای شد به نام دو برادر که اون هم یه کشتی شکار نهنگ بود.

کشتی دو برادر حرکت کرد به سمت غرب به سمت جزیره هوایی برای پیدا کردن نهنگ. نزدیک جزیره هوایی کشتیشون گرفتار توفان شد، باد و موج های وحشتناک و در همین حین و بین کشتی وارد بخش های کم عمق شد و گرفت به صخره های مرجانی و کف کشتی پاره شد و آب با شدت وارد کشتی شد و نهایتا کشتی غرق شد.

همه خدمه سوار قایق های کوچیک شدن و بخت باهاشون یار بود که بعد از ۲۴ ساعت توسط یه کشتی دیگه نجات پیدا کردن اما کشتی دو برادر از دست رفت. می شه تصور کرد حال کاپیتان پولارد رو وقتی دوباره کشتی ای که کاپیتانش بود غرق شد و دستور فرار رو صادر می کرد. اونم در دویصت سال پیش که قطعا مردم خیلی بیشتر خرافاتی بودن و ممکن بود مهر بدیمنی و نحسی روی پیشونیش تا ابد باقی بمونه. دیگه کاپیتان پولارد بدترین لحظات عمرش رو سپری می کرد.

می دونست که دیگه هیچ کسی حاضر نخواهد بود کشتیش رو به من اون بسپره. همین اتفاق هم افتاد. بعد از این ماجرا دیگه به پولارد اجازه کاپیتانی در کشتی های شکار نهنگ ندادن. بعد از مدتی در یه کشتی تجاری دیگه مشغول خدمت شد به عنوان خدمه که اونم در جزایر ساندویچ در نزدیکی هوایی غرق شد. از این به بعد به کاپیتان پولارد لقب یونس رو دادن. در عالم دریانوردی وقتی به کسی لقب یونس می دادن یعنی مرد بد اقیال در دریا که بودنش در یک کشتی باعث میشه حتما اون کشتی غرق بشه. وجه تسمیش هم همون داستان یونس پیامبره که کشتی کی سوارش شد غرق شد و خودش هم توسط نهنگ بلعیده شد.

قبلا داستانش رو توضیح دادیم در اپیزود وقتی نهنگ ها پا داشتند. کاپیتان پولارد مجبور به بازنشستگی اجباری شد و بقیه عمرش رو نگهبان شب بود در جزیره نانتاکت، چیزی که باعث سرافکندگی خودش و خانوادش بود. گفته شده که هر سال همزمان با سالگرد اون اتفاقات، اتفاقات کشتی اس اکس و احتمالا خاطرات ادم خواری ها و اینها آقای پولارد چند روز خودش رو در یک اتاق محبوس می کرد و روزه می گرفت و چیزی نمی خورد.

کاپیتان دوم کشتی اقای چیس وقتی برگشتن به جزیره ناتاکت فهمید که دختری داره که الان ۱۴ ماهشه و اون اولین بار بود که می دیدش و از وجودش بی خبر بود. گفته می شه آقای چیس به شکار نهنگ ادامه میده ولی رفتارهای عجیبی داشته. همیشه به صورت غیر عادی و چندین برابر غذا می خورده. همیشه نزدیک خودش غذا نگه می داشته، خودش می گفت فوبیای این رو دارم که از گرسنگی بمیرم.

چیس از همون اول شروع به نوشتن گزارشات تراژدی اس اکس کرد. سالها گذشت چیس صاحب پسری شد و که اون هم از قضا یه دریانورد و یک شکارچی نهنگ. پسر آقای چیس در یکی از سفرهای شکار نهنگش وسط اقیانوس با یه کشتی شکار نهنگ دیگه ای رو به شد و به رسم اون روزگار ایستادن برای احوال پرسی و ساعتی با هم گذروندن. در اون یکی کشتی معلم جوونی بود به نام حرمان ملویل، کسایی که اهل رمان خوندن هستن و با ادبیات کلاسیک آمریکا آشنا هستند احتمالا میدونن من چی می خوام بگم.

چیس پسر که همیشه کپی گزارشات پدرش از تراژدی کشتی اس اکس رو همراه داشت، یه کپی ازشون رو داد به آقای هرمان ملویل. سال ۱۸۵۱ یعنی سی سال بعد از ماجرای اس اکس، آقای هرمان ملویل شاهکار ادبی خودش و البته شاهکار ادبی دنیا با عنوان موبی دیک رو با الهام از وقایع کشتی اس اکس نوشت. داستان کاپیتانی که تمام هم و غمش رو میزاه برای تعقیب یک نهنگ عنبر و انتقام از اون. نهنگی که قبلا باعث غرق شدن کشتیش شده و پاش رو هم قطع کرده بود. وقتی رمان موبی دیک ابتدا منتشر شد مثل یک بمب ترکید و تا همین امروز این رمان جز شاهکارهای ادبی دنیاست. ویلیام فاکنر (برنده جایزه نوبل ادبیات) اعتراف می‌کند که آرزویش این بوده که این کتاب نوشتهٔ او می‌بود.

رمان موبی دیک با عبارت «اسماعیل خطابم کنید(Call me Ishmael)» شروع می شود. این عبارت در میان ادبیات جهان معروف‌ترین عبارت آغازکنندهٔ رمان است. این کتاب در فهرست صد کتاب برتر تاریخ به انتخاب گاردین قرار گرفته و دی‌اچ لارنس آن را یکی از شگفت‌آو رترین کتاب‌های دنیا و بهترین کتاب در مورد دریا خوانده‌است.شاید یک قسمت از ژرفا رو اختصاص دادیم به رمان موبی دیک من که خیلی دوست دارم. شمام نظرتون روبنویسین اگر دوست دارین که ما همچین اپیزودی داشته باشیم.

رمان موبی دیگ آمیزه ای از حقایق و افسانه هاست. هر چقدر که این رمان در گذر زمان بیشتر محبوب و محبوب تر شد بخش حقیقی این رمان کم کم به فراموشی سپرده شد و کمتر کسی هست که بدونه این شاهکار ادبی بر اساس واقعیت نوشته شده. واقعیتی که ما در این قسمت براتون تعریف کردیم.

من دوست دارم از یه زاویه دیگه هم به تراژدی کشتی اس اکس نگاه کنم. احساس و برداشت شخصی من اینه ممکنه شما برداشت دیگه داشته باشیم اما به نظر من این داستان، این وقایع خیلی سمبلیکه خیلی پیام داره برای ما. بی خود نیست که انقدر الهام بخش بوده برای نویسنده بزرگی مثل هرمان ملویل که بره و موبی دیک رو بنویسه.

به نظر من تراژدی اس اکس نمادی از خشم طبیعت در مقابل زیاده خواهی ما انسانهاست. انسان زیاده خواهی که هیچ وقت به حق خودش قانع نبوده و نیست و این زیاده خواهی ها بی عقوبت نمی مونه. همین امروز هم میتونید آثاری از خشم طبیعت رو از دستبردهای ما انسانها ببینید، سیل ها ویرانگر، آتش سوزی ها، خشکسالی ها، ریزگردها و خیلی عواقب دیگه. به قول فردوسی:

جهان سر به سر عبرت و حکمت است / چرا بهره ما غفلت است

اما روی آوردن به عادت و جدا شدن از بطن طبیعت، ما انسان ها رو دچار خواب غفلت می‌کنه. امیدوارم که به خودمون بیایم و به قول بابا بسکی دست از سر طبیعت برداریم.

همین امروز، سال ۲۰۲۰ اگر چه مدتهاست که ممنوعیت بین المللی برای شکار نهنگ ها وجود داره، ولی توسط خیلی کشورها نادیده گرفته میشه. هنوز شما در ژاپن اگر برید می تونید در یک رستوران به عنوان پیش غذا، بیکن نهنگ سفارش بدید و بعدش هم یه استیک نهنگ بخورید.

خیلی از انواع نهنگ ها هم مثل نهنگ شکار که اول اپیزود بهش اشاره کردم الان در معرض خطرن و تعدادشون به طرز ناامید کننده ای کم شده. فقط و فقط به دلیل اینکه ما ادمها چندین قرن نهنگ ها رو به طرز بی رویه ای شکار کردیم برای گوشتشون، استخوانشون، روغنشون و یا عنبر خوشبوشون. همین تعدادیم که باقی مونده به خاطر جنبش نجات نهنگ هاست که دهه ۷۰ میلادی شروع شد و با وضع قوانینی در کشورهای مختلف باعث کاهش چشمگیر شکار تجاری نهنگ ها شد.

ایده این جنبش بر این اساس بود که ما اگر نهنگ ها رو نتونیم نجات بدیم؟ پس دیگه چی رو میتونیم نجات بدیم؟ موجودات ظریف و نحیفی که به مو بندن؟ در واقع این حرکت یه ازمایش واقعی بود از توانایی ما برای متوقف کردن تخریب محیط زیست توسط خودمون. دهه هشتاد بود که قانون منع شکار نهنگ ها اجرا شد ولی با این وجود هنوز هم نهنگ ها در خطر جدی هستند به خاطر اینکه علاوه بر شکار، اونها با یک مجموعه از تهدیدات انسانی مواجه هستن و گفتم خیلی کشورها هم از این قانون پیروی نمیکنن.

بیشتر به این دلیل که شکار نهنگ جز سنت هاشونه و متاسفانه سنتهای قدیمی رو به این راحتی نمیشه از بین برد. با وجود تمام مخالفت های جهانی هنوز ژاپنی ها به شکار انبوه نهنگ ها می پردازن. سال ۲۰۱۶ اونها چند صد نهنگ رو کشتن که ۲۰۰ تاش نهنگ ماده باردار بودن. توجیهشونم اینه که برای مقاصد علمی این کارو میکنن. ولی کیه که باور کنه چند صد نهنگ برای مقاصد علمی باشه. اون هم نهنگ های باردار.

یکی از شاهکارهای آدما اونم در قلب اروپای بظاهر متمدن! ماجرای جزیره ی فارو در دانمارکه که هممون شنیدیم. جنایتی که هر سال بر اساس یک سنت قدیمی صورت میگیره.
برای دوستانی که ممکنه در این باره چیزی نشنیده باشن می گم: هر ساله به مناسبت بلوغ نوجوانان و برای ورود به مرحله ی بزرگسالی طبق یک سنت دیرینه و وحشیانه ، نهنگ های خلبان رو بطرز فجیعی قتل عام میکنن. این سنت بیست سده ادامه داشته و به این راحتی هم برداشته نمی شه چون مردم فارو، این سنت را یکی از مهمترین سنت‌های تاریخی خودشون می‌دونن. فقط در طول سی سال گذشته تخمین زده میشه که شش میلیون نهنگ در جزایر فارو کشته شدن.

عکسهای این مراسم نهنگ کشان رو قبلا در اینستاگراممون و در وبسایتمون ژرفا پادکست دات کام گذاشتیم می تونید برید و ببینید که چطور دریا سرتاسر خونینه و تا چشم کار می کنه نعش نهنگ های بی نواست.

به نظر می رسه به بردگی کشیدن ، آزار و کشتار حیوانات به بهانه ی خوراک ، پوشاک ، دارو ، تفریح ، حتی تحقیق و تمومی نداره. واقعا درسته که گفتن تا زمانی که این جنایات وجود دارند، میدانهای جنگ هم وجود خواهند داشت و بشر روی صلح و آرامش رو نخواهد دید.

به قول سهراب یادمان باشد کاری نکنیم، که به قانون زمین بر بخورد. ما به زمین خیلی بدهکاریم. پادکست ژرفا هم سعی می کنه دین خودش رو به زمین ادا کنه.
پادکستی که به کمک افسانه قضاوی، میلاد پاینده و من علیرضا پاینده تولید میشه.

نظر شما عزیزان در مورد این شماره از پادکست ژرفا با عنوان “قسمت یازدهم – ماجرای حقیقی موبی دیک” چیه؟ لطفا در بخش دیدگاه ها، نظرات خودتون رو کامنت کنید.

از کجا بشنویم

فایل متنی pdf و docx

قسمت یازدهم – ماجرای حقیقی موبی دیک

نسخه ی pdf پادکست شماره 11
نسخه ی docx پادکست شماره 11

تهیه کنندگان پادکست

علیرضا پاینده

علیرضا پاینده

میزبان پادکست ژرفا - صاحب صدای پادکست

من علیرضا پاینده هستم، دانشجوی سال چهارم اقیانوس شناسی در دانشگاه ایالتی لوئیزیانا. میزبان پادکست ژرفا هستم و سعی می کنم در هر قسمت از پادکست ژرفا، عشق به طبیعت خصوصا دریاها و اقیانوس ها رو به مردم عزیزم ایران هدیه بدم. به غیر از صدای دریا، موسیقی ناب ایرانی آرومم میکنه. عاشق موسیقی سنتی هستم و نوازنده سه تار.

میلاد پاینده

میلاد پاینده

برنامه نویس و توسعه دهنده سیستم های آنلاین و تحت وب - پشتیبان فنی - مدیر سایت

مشاور کسب و کارهای اینترنتی (آنلاین) - دیجیتال مارکتینگ - پشتیبان فنی پادکست ژرفا - برنامه نویس و توسعه دهنده‌ی سیستم های آنلاین و تحت وب

افسانه قضاوی

افسانه قضاوی

دستیار و طراح گرافیک

دیجیتال آرتیست، مدرس دانشگاه، میزبان پادکست ژرفا، فعال محیط زیست، نوازنده دف

عضویت در خبرنامه

شما این فرصت رو دارین تا کلی مطالب جذاب و هیجان انگیز و در عین حال علمی و آموزنده رو در قالب خبرنامه دریافت کنین. برای این کار کافیه ایمیلتون رو وارد کنین و رایگان عضو خبرنامه‌ی ژرفا بشین. ما این مطالب رو بصورت ماهنامه / دوماهنامه براتون ارسال میکنیم.

خبرنامه‌
پادکست ژرفا

دغدغه‌ی زندگی سبز و پایدار

نظرات

  1. محسن

    درود خیلی عالی بود
    ماجراهای واقعی برای انسان شدن ما!
    متشکرم از همه انرژی و نشاطی که برای نجات طبیعت میذارید

    • میلاد پاینده

      درود و احترام به شما و تشکر ازینکه همراه ژرفا هستین. سپاس

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *