تاریخ یخ زده

ماه جولای، وسط زمستون کشنده قطب جنوب، جایی که شش ماه از سال شبه و الان هفته هاست که خدمه کشتی روشنایی روز رو ندیدن. دمای هوا منفی 35 درجه است و سوزش سرما تا مغز استخون ادمو می سوزونه. دور کشتی تا جایی که چشم کار می کنه دریایی از یخ فرا گرفته. همینطور که کشتی یخ ها رو می شکونه و جلو میره صدای خورد شدن و به هم خوردن یخ ها دا,ما به گوش می رسه و هر از گاهی هم باد شدید سوزناکی می وزه و صدای غرشش همه رو هوشیار می کنه.

فشار میلیونها تون یخ روی بدنه کم کم داره کشتی رو به آخر خط می رسونه. هر بار که کشتی با یه توده عظیم یخ برخورد می کنه کل بدنه کشتی می لرزه و دیگه پیشرفت خیلی خیلی کند شده. چند مایل جلوتر قطر یخ ها به پنج متر میرسه و دیگه کشتی قادر به حرکت نیست و گرفتار میشه. فرمانده کشتی، سر ارنست شکلتون رو به افرداش کرد و گفت: اینجا نقطه پایان این کشتیه، یخ به هر چیزی که چنگ بزنه دیگه رها نمی کنه.

قسمت دهم- تاریخ یخ زده

این اتفاق داره سال 1915 یعنی حدودا 104 سال پیش میفته. سر ارنست شکلتون دریانورد اهل بریتانیا که در ایرلند متولد شده بود، یکی از پرآوازه ترین مکتشفان قطب جنوبه. کشتی اونها که اسمش رو گذاشته بودن اندورنس به فارسی میشه پایمردی یا استقامت، برخلاف اسمش نتونست دووم بیاره و در اقیانوس منجمد جنوبی، نزدیک قطب جنوب در دل اقیانوس یخ زده گرفتار شد.

آقای شکلتون با کلی نقشه و آرزو راهی این سفر شده بود. اون قصد داشت با افرادش یه افتخار بزرگ رو کسب کنه و برای اولین بار در تاریخ به طور کامل از قاره جنوبگان پای پیاده رد بشه. ورود از یک سمت قاره و خروج از سمت یگه. کاری بس بزرگ و غیر قابل تصور که تا اون موقع هیچ انسانی انجامش نداده بود.

سفر اونها از خود انگلیس شروع شده بود. اولش دو ماه طول کشیده بود تا از اقیانوس اطلس رد بشن و برسن به بوینس آیرس در آرژانتین. البته در این قسمت سفر آقای شکلتون همراه تیمش نبود و مونده بود در انگلیس تا یک سری هماهنگی ها انجام بده. بعدش خودش رو به بوینس آیرس در آرژانتین رسوند و به تیمش ملحق شد.

از اونجا هم بعد از 11 روز رسیدن به جزیره جورجیای جنوبی. این جزیره معمولا آخرین نقطه ارتباط با تمدنه. البته هیچ کسی درش زندگی نمی کنه اما یه کمپ موقت شکار نهنگ درش هست که تعداد معدودی شکارچی های نهنگ اونجا هستن اون هم فقط در طول تابستون.

5 دسامبر 1914 این جزیره رو هم ترک کردن به مقصد دریای ودل در جنوبگان. دو روز بعد از ترک جزیره به توده های شناور یخ برخورد کردن و پیشرفتشون خیلی کند شد. برای هفته ها در دل این یخ های شناور نم نمک پیش میرفتن تا شد آنچه نباید می شد و کشتی به کلی در یخ ها گرفتار شد در حالی که فقط 100 مایل یعنی 160 کیلومتر با جنوبگان فاصله داشت. حالا دیگه آقای شکلتون آرزوی خودش رو برای فتح جنوبگان بر باد رفته می دید.

من همینجا یه پرانتز باز کنم و قبل از اینکه بیشتر وارد داستان بشیم یکم در مورد جنوبگان توضیح بدم که کمک می کنه بهتر داستان رو بفهمیم.

ببینید جنوبگان جمع همه تضادها است. شدیدترین و وحشتناکترین شکل پدیده های طبیعی همه با هم در قطب جنوب رخ میده.

سردترین جای دنیاست دمای هوا به طور متوسط به -60 درجه سلسیوس می رسه، توفانی ترین نقطه دنیاست، گاهی سرعت باد به 300 کیلومتر در ساعت می رسه. کولاک ها و بوران های جنوبگان به طرز وحشتناکی کشنده است.

شاید باورتون نشه ولی کویرترین نقطه دنیا قطب جنوبه. بر خلاف تصور عموم در قطب جنوب تقریبا بارشی وجود نداره. میزان بارش حتی از صحرای آفریقا هم کمتره به خاطر همین بزرگترین کویر دنیاست. اما در عین حال بیشترین حجم آب شیرین دنیارو در خودش جای داده. منظورم اون همه یخه که سرتاسر این قاره رو پوشونده.

دور افتاده ترین نقطه دنیاست. تا همین 120 سال پیش پای هیچ بشری بهش باز نشده بود. بشری که میلیونها سال در قاره های دیگه زندگی کرده بود 120 سال به زحمت پاش به جنوبگان رسید. در اوایل قرن بیستم یعنی حول حوش صد وبیست سال پیش ادمها و کشورهای زیادی سعی کردن افتخار فتح قطب جنوب رو مال خودشون کنن. درست مثل رقابتی که سالها بعدش برای رفتن به فضا و اکتشاف ماه بین کشورهای مختلف وجود داشت، در اون زمان همه تلاش داشتن تا اولین کسی باشن که پاشونو میزارن روی قطب جنوب.

یه توضیحم بدم که وقتی میگیم قطب جنوب منظورمون یک نقطه است که دیگه جنوبی ترین نقطه زمینه و مرکز قاره جنوبگان.

متسفانه یک غلط مصطلحی در فارسی وجود داره که واژه قطب شمال یا قطب جنوب رو برای مجموعه منطقه یخبندان اطراف قطب شمال و جنوب به کار می بریم که درست نیست. باید بدونیم که قطب فقط یک تک نقطه است. یه کره یک توپ رو اگر دستتون بگیرین و فرض کنید زمینه، این کره دو تا قطب داره. بالاترین نقطش میشه قطب شمالش و پایین ترین نقطش میشه قطب جنوب. اما برای مناطق سرد و یخی اطراف این قطب ها باید واژه های شمالگان و جنوبگان رو استفاده کنیم.

یه تفاوتی هم که شمالگان و جنوبگان دارن و خیلی ها نمی دونن اینه که جنوبگان قاره است. درست مثل قاره آسیا، افریقا، اروپا، استرالیا، امریکای شمالی و امریکای جنوبی. با این شش تا که نام بردم جنوبگان هفتمین قاره کره زمینه یعنی خشکیه اما به علت دمای به شدت پایینش کاملا با یخ پوشیده شده.

طول متوسط یخ در جنوبگان 2160 متره و تا 4776 متر هم میرسه یعنی نزدیک پنج کلیمتر عمق یخی که روی قاره جنوبگانو پوشونده.

اما شمالگان قاره نیست بلکه فقط یخ روی آبه و البته بخش هایی از قاره های اروپا، آسیا، و امریکای شمالی و رو هم دربرمیگیره بنابراین در دسته بندی ها قاره محسوب نمی شه اما جنوبگان محل داستان واقعی ما قاره است.

بگذریم داشتم می گفتم که پای بشر به قاره جنوبگان تا اوایل قرن بیستم هنوز باز نشده بود. حتما می پرسین که چرا؟ چقدر عجیب که تا همین صد و بیست سال پیش هیچ بشری به قاره جنوب نرفته بود. برای جواب این سوال باید میلیونها سال به عقب برگردیم. زمانی که تمام قاره ها، تمام خشکی های زمین به هم وصل بودن و ما یک قاره بزرگ داشتین. به اون قاره مادرکه شامل همه قاره های امروزی می شد میگیم کهن قاره. خوب اون زمان اصلا انسانی وجود نداشت. کم کم قاره های مختلف شروع به جدا شدن از هم کردن و شدن به شکل قاره هایی که امروز ما میشناسیم. آخرین بخشهایی که هنوز به هم وصل بودن و از هم جدا شدن استرالیا و جنوبگان بودن. جنوبگان از همه قاره های دیگه جدا افتاد و حول داده شده به منتها الیه کره زمین در جنوب. جایی که هوای گرم بهش نمیرسه، نور خورشید خیلی کمی بهش میرسه و همین باعث شد تا به سردترین و غیر قایل زیست ترین نقطه روی زمین تبدیل بشه. خوب فکر می کنم همین قدر اطلاعات در مورد جنوبگان داشته باشیم کافیه برگردیم به داستانمون.

قبل از اینکه برگردیم به داستان سفر آقای شکلتون برای گذر از جنوبگان با پای پیاده و گیر کردن کشتیشون در یخ مقداری از گذشته آقای شکلتون میگم. کمی داستان توی داستان میشه اما فکر می کنم جالب باشه براتون.

آقای شکلتون یکی از پیشگامان اکتشاف جنوبگان بود. بسیار بسیار آدم سرسختی بود و هیچ چیزی نمیتونست ناامیدش کنه. هیج چیزی نمی تونست باعث بشه که اون دست از تلاش برداره حتی جایی که دیگه مرگ رو در یک قدمی خودش می دید. متخصص این بود که در اوج بحران، زمانی که دیگه وحشت مرگ بر همه غلبه کرده یه هو با یه تصمیماتی و با یه تدبیرهایی همه چی رو عوض کنه. بارها هم تا دم مرگ رفته بود.

اولش می خواست اولین نفری باشه که پاشو روی قطب می زاره. برای این کار یه تیم سه نفره به فرماندهی آقای اسکات و یک نفر سوم دیگه سفر اکتشافی رو ترتیب دادن و تصمیم گرفته بودن اولین انسانهایی باشن که پاشون رو می زارن روی قطب جنوب. تکرار می کنم منظور از قطب جنوب دقیقا اون نقطه ای هست که عرضش 90 درجه است. همونجا که وقتی روش ایستادی به هر طرف که نگاه کنی شماله. به شرق، غرب، شمال، جنوب نگاهی کنی شماله و جهت دیگه ای معنی نداره. چون شما دقیقا روی جنوب ایستادین روی قطب جنوب ایستادین و بنابراین به هر طرف که نگاه کنین شماله. تصور بودن در همچین جایی هم هیجان انگیزه. من همیشه میگم زمین دو تا نقطه جادویی داره قطب شمال و البته قطب جنوب. به قول فرمانده اسکات، فرمانده این تیم سه نفره ای که قصد داشتن برای اولین پا بزارن روی قطب جنوب و شکلتون یکی از اون سه نفر بود، قطب جنوب یعنی” سرزمین اعجاب انگیزی که که تا به حال انسان روش گام برنداشته و با چشم ندیده”.

اسکات افسر بلند مرتبه نیروی دریایی بریتانیای کبیر، فرمانده سرسخت و شجاعی بود که تصمیم گرفته بود خودش رو وقف کنه برای کمک به دانشمندا و پیشبرد علم. حاضر بود برای اوردن نمونه برای دانشمندها که آزمایشات علمی بکنن به هر کجا سفر کنه و هر خطری رو بپذیره. اما در عین حال اسکات در رهبری آدم دگمی بود. زورگو بود در تصمیم گیریهاش و اعضای تیمش رو با دیکتاتوری تمام رهبری می کرد. دست خودشم نبود. خلق و خویی بود که بعد از سالها بودن در ارتش، در نیروی دریای بریتانیا کسب کرده بود، سلسه مراتب براش خیلی مهم بود. یک بار دستور داد تا یه آشپز بیچاره رو به خاطر سرپیچی بزارن لای اتو، از این اتوهای بزرگ، تا یاد بگیره دیگه سرپیچی نکنه. از اون طرف شکلتون اما کاملا برعکس بود. با این حد از عامرانه برخورد کردن همیشه مخالف بود و منتقد اسکات. این دو تا انگار هیچ تفاهمی با هم نداشتن. شکلتون بیشتر یه رهبر کاریزماتیک بود، کاری می کرد که همه کوچیک و بزرگ قبولش داشته باشن و بیشتر به دل ادمها نزدیک می شد و اعتقاد داشت اینطوری باید فرماندهی کرد. همین اختلاف دیدگاه هم باعث می شد همیشه با اسکات جر و بحثشون بشه که حالا جلوتر به یه نمونش اشاره می کنم.

قطب جنوب کلا دو تا فصل داره. تابستون و زمستون. البته تابستون که چه عرض کنم. دما در جنوبگان صرف نظر از فصلش به طرز کشنده ای سرده چه در تابستون و چه در زمستون. اما به خاطر مایل بودن محور زمین در تابستون روشنایی روز در شب هم ادامه پیدا میکنه، و برعکسش در زمستون شش ماه تاریکی مطلقه و جنوبگان سرزمین نفرین شده ای میشه که دیگه هیچ جنبنده ای نمی تونه درش دووم بیاره. درست زمانی که می خواستن سفر رو شروع کنن دمایی که اندازه گیری کردن -88 درجه بود. به همین دلیل اسکات تصمیم گرفت که صبر کنه تا ماه نوامبر که تابستون شروع بشه و زمان مناسب تری باشه برای سفرشون. سفری که 1600 مایل یعنی 2600 کیلومتر رفت و برگشت طولش بود.

از لبه جنوبگان پای پیاده با کشیدن سورتمه های حاوی غذا و ابزارشون باید می رسیدن به قطب جنوب و دوباره برمیگشتن به نقطه اولشون. 2600 کیلومتر. حتما با این توصیفاتی که تا الان از جنوبگان بهتون دادم می تونید تصور کنید دیگه چقدر این سفر طول و دراز برای اونها می تونست مرگ بار باشه. بعد از چند ماه پیاده روی و کشوندن این سورتمه ها از فرط سرما و به خاطر گرسنگی و کمبود ویتامین سی خیلی بدناشون ضعیف شده بود و کلی وزن کم کرده بودن. فرمانده اسکات هم که مکرر سر دو نفر دیگه فریاد می زد. یک بار رو به شکلتون که کمی عقبتر مونده بود کرد و گفت د یالا دیگه لعنتی احمق. شکلتون هم در جوابش گفت، لعنت شده ترین احمق این جمع تویی. در اواخر دسامبر همون سال بعد از ده ماه پیاده روی کردن و کشوندن سورتمه هاشون در اون جهنم سرد، وقتی حدودا 770 کیلومتر با قطب فاصله داشتن، فرمانده اسکات دستور برگشت داد. با زحمت تن نحیفشون رو روی این یخ ها می کشوندن و دیگه قصدشون فقط نجات جونشون بود. شکلتون در راه برگشت تقریبا دیگه ازش چیزی باقی نمونده بود. آخرای مسیر چهار دست و پا افتاده بود روی یخ و خودش رو باز زحمت می کشوند و پیش می رفت دایما هم خون بالا میاورد و تا مرگ رو در دو قدمی خودش می دید. اما با این وجود به هر قیمتی که بود هر سه شون خودشونو به کمپ اولیه شون رسوندن و نجات پیدا کردن.

چهار سال گذشت و هنوز کسی نتونسته بود که قطب جنوب رو فتح کنه. این بار شکلتون خودش تیمی رو تشکیل داد و خودش هم فرماندهی تیمش رو به عهده گرفت و راهی یه سفر دیگه برای فتح قطب جنوب شد. این بار تیم پنج نفره شکلتون به نزدیک ترین فاصله از قطب جنوب رسید که تا اون موقع کسی نتونسته بود از اون نزدیک تر بره. اونها فقط 150 کیلومتر با قطب فاصله داشتن که شکلتون برای حفظ جون تمیش یه تصمیم سخت گرفت و دستور برگشت رو صادر کرد. هیچ وقت دوست نداشت از شکست هاش حرف بزنه. شکلتون وقتی برگشت به بریتانیا به همسرش امیلی گفت، یه خر زنده بهتر از یه شیر مرده است نه؟ همسرش هم گفت. اره تا اونجا که به من مربوط میشه درسته عزیزم.

چند سال بعدش دیگرونی تاریخ رو به نام خودشون ثبت کردن. سال 1909 رابرت پری آمریکایی قطب شمال رو فتح کرد. هر چند بعدها در مورد صحت ادعاش و اینکه دقیقا به خود خود قطب رسیده باشه تشکیک شد. دو سال بعدش یعنی سال 1911رولد امانسن، مکتشف اهل نروژ بالاخره رقابت بر سر فتح قطب جنوب رو برد و به اولین انسانی تبدیل شد که پا بر روی قطب جنوب گذاشت. داستان این رقابت ها و فتح ها و شکست ها و کلا داستانهای دوران طلایی اکتشاف جنوبگان واقعا شنیدنیه. ما خیلی نمیتونیم امروز به همه ابعاد و اتفاقات اون روزها بپردازیم اما همینقدر بهتون بگم که همزمان با همین فتح آخر که نهایتا اماندسن نروژی موفق به فتح قطب جنوب شد، فرمانده اسکات همون که در سفر اول فرمانده بود و گفتیم فرمانده بد عنق و دیکتاتوری بود، همراه یک تیم دیگه از یه مسیر دیگه در تلاش برای فتح قطب بودن و موفق هم شدن که به قطب برسن اما وقتی رسیدن صحنه ای رو دیدن که دنیارو رو سرشون خراب کرد. پرچم فتح تیم نروژی که سی و سه روز قبل از اونها تونسته بودن قطب جنوب رو فتح کنن و تاریخ رو به نام خودشون ثبت کنن. وقتی فرمانده اسکات پرچم نروژ رو دید در یادداشت هاش هست که گفت: آه خدای بزرگ، چه مکان نامبارکی، چه سرزمین پستی. این همه رنج و مشقت بدون پاداش حالا باید با ناامیدی برگردیم خونه.

اصلا مطمن نیستم بتونیم برگردیم. من که خودمو میزارم جای فرمانده اسکات حتما بعد از این همه رنج و سختی ای که در چند نوبت کشیدم برای فتح قطب جنوب وقتی پرچم کشور دیگه رو می دیدم حتما همونجا قلبم می ایستاد و دیگه زمان برام ثابت می شد. تقریبا همین اتفاق هم برای فرمانده اسکات و تیمش افتاد. اونها تلاش کردن که برگردن و مسیر زیادی رو هم طی کردن اما از اونجایی که دیگه انگیزه و روحیشون رو باخته بودن خیلی کند پیش می رفتن. همین باعث شد برگشتشون طولانی بشه و بخورن به زمستون بی رحم جنوبگان. ذخیره غذاییشون تموم شد و حالا دیگه همه اعضای تیمشون دچار اسکوربوت شده بودن. اسکوربوت یه بیماریه که در اثر کمبود ویتامین سی به وجود میاد. اولش در پاهات و بازوهات احساس خستگی می کنی، بعد کم کم بافت های بینی و لثه هات سست میشن اسفنجی میشن طوری که دندونهات شروع به افتادن می کنه. کم کم زخمهات باز میشه، چرک می کنه و نهایتا از شدت خستگی و عفونت می میری. در یادداشت های فرمانده اسکات در آخرین روزهای های سفرش می خونیم که نوشه: ما باید حرکت کنیم و پایان مسیر دور نیست اما چقدر حیف که ما دیگه توان رفتن نداریم. خدای بزرگ از ما مراقبت کن.

و نهایتا در آخرین جمله قبل از اینکه انگشتاش از نوشتن باز بمونه نوشت بود: ما باید مثل آقاها بمیریم. انگلیسی
جنازه یخ زده اونها تابستون بعد در داخل چادرشون در 250 کیلومتری نقطه پایان مسیرشون پیدا شد. خیلی ها معتقدن فرمانده اسکات و تیمش به خاطر قلب شکسته شون جون دادن. امروزه یک صلیب چوبی بر فراز تپه مشاهده در قطب جنوب به یادبود اسکات و تیمش نصب شده و شعری روی اون درج شده با این مضمون: تلاش کردن، جستجو کردن، یافتن و تسلیم نشدن.

خوب پس اگر بخوایم یک بار دیگه مروز بکنیم تلاش اول برای قدم گذشتن بر قطب جنوب یه تیم سه نفره بود به فرماندهی اسکات که شکلتون هم عضوش بود اما ناموفق بود. تلاش دوم رو خود شکلتون با یه تیم پنج نفره رهبری کرد. خیلی دیگه نزدیک شدن تا 160 کیلومتری قطب رسیدن. تلاش آخر که منجر به فتح قطب شد رو آقای اماندسن نروژی انجام داد و موفق شد همزمان باهاش از یک مسیر دیگه اسکات در تلاش برای فتح قطب جنوب بود و موفق هم شداما یک ماه و سه روز دیرتر از تیم نروژی و توضیحم دادیم که اقای اسکات و تیمش نتونستن برگردن و همشون جونشون رو از دست دادن.

این تاریخ مختصری که گفتیم در واقع مقدمه ای بود بر اینکه شکلتون تصمیم به عبورکامل از قاره جنوبگان گرفت، کاری بزرگ و غیر قابل تصور در آن زمان، ورود از یک سمت قاره و خروج از سمت دیگر…. در آگهی که برای جذب حمایت مالی تهیه کرده نوشته بود:
از نظر احساسی این آخرین ماجراجویی قطبی است که انسان میتواند انجام دهد. حتی از سفر رفت و برگشت به قطب هم بزرگتر، و من احساس می کنم که این وابسته به ملت بریتانیا است که بخواهند پیروز شوند یا نه بعد از شکستی که در فتح قطب شمال و جنوب داشتیم. هنوز بزرگترین اکتشاف باقی مانده و آن رد شدن از جنوبگان است. اشاره کردیم دیگه قطب شمال رو یک امریکایی فتح کرد و قطب جنوب هم اماندسن نروژی.

شکلتون بالاخره تونست نظر دولت رو برای سفرش جذب کنه و علاوه بر دولت افراد متومل دیگه ای هم ازش حمایت کردم. چندماه در پی تدارک سفر و جذب نیروی انسانی و تامین هزینه های سفر شد. در سال ۱۹۱۴ شکلتون برای جذب نیرو یه آگهی در روزنامه به چاپ رسوند که بعدها به یکی از معروف ترین آگهی های جذب نیروی کار در دنیا تبدیل شد:. در اون آگهی نوشت:
” “به مردانی نیاز است برای سفری مخاطره آمیز، مزد ناچیز، سرمای جانسوز، ماه های طولانی در ظلمات مطلق و خطرات دائمی. تضمینی در بازگشت نیست، در صورت موفقیت افتخار و قدردانی نصیبتان می شود

ارنست شکلتون

ما عکس این آگهی رو هم می زاریم در اینستاگرام ژرفا. آدرس اینستاگراممون در توضیحات اپیزود هست روش کلیک کنید یا اینکه خیلی ساده جستجو کنید پادکست ژرفا به فارسی یا انگلیسی فرق نداره. آگوست سال 1914 به نظر همه چی آماده بود. شکلتون و 27 نفر خدمه منتظر صدور دستور حرکت بودن. یه تلگراف یک کلمه ای از طرف وینستون چرچیل رسید: به پیش. و کشتی اندورنس یا پایداری شروع به حرکت کرد. مبدا انگلیس مقصد جنوبگان. دو ماه طول کشید تا از اقیانوس اطلس رد بشن و برسن به بوینس آیرس در آرژانتین که توقف اولشون بود.

البته در این قسمت سفر آقای شکلتون همراه تیمش نبود و مونده بود در انگلیس تا یک سری هماهنگی های لازم رو انجام بده. بعد خودش رو به سرعت به بوینس آیرس در آرژانتین رسوند و به تیمش ملحق شد. از بوینس آیرس هم بعد از 11 روز رسیدن به جزیره جورجیای جنوبی. این جزیره معمولا آخرین نقطه ارتباط با تمدنه. البته هیچ کسی درش زندگی نمی کنه اما یه کمپ موقت شکار نهنگ درش هست که تعداد معدودی شکارچی های نهنگ اونجا هستن اون هم فقط در طول تابستون.

5 دسامبر 1914 کشتی این جزیره رو هم ترک کرد و دیگه در واقع اونها وارد نقطه بدون بازگشت شدن. شکلتون اگرچه مصمم تر از همیشه بود اما همچین که یاد گذشته میفتاد اضطراب و ترس درونش رو فرا می گرفت. اون همه سختی هایی که بدون پاداش متحمل شده بود و حالا باز هم پا در همون راه گذاشته . گفتیم قبلا تا 160 کیلومتری قطب هم رفته بود ولی برای حفظ جون تیمش دستور برگشت داده بود. اما وقتی می دید همه باهاش مثل قهرمان ها برخورد می کردن و اون رو فرماندهی می دونستن که جون ادمهاش رو در اولویت قرار میده خوشحال می شد و اعتماد به نفس بالایی رو بهش می داد. آقای فرانک وورسلی معاون شکلتون که همیشه با شکلتون همراه بود، در یادداشت هاش از اون سفری که به 160 کیلومتری قطب رسیدن میگه: وقتی که در راه برگشت آذوقه مون تموم شده بود و گرسنگی به شدت بهمون فشار اورده بود و تنها چیزی که برامون باقی مونده بود بیسکوبیت بود که اون رو هم جیره بندی کرده بودیم، یک شب شکلتون به زور سهمیه بیسکوبیتش رو میده به فرانک وورسلی. عین عبارتی که فرانک نوشته اینه: خدایا، من هرگز نباید این لطف رو فراموش کنم. این یک عدد بیسکوبیت ارزشش از هزاران بیسکوبیت بیشتر بود.

شش هفته تمام به سمت جنوب حرکت کردن. کریسمس هم از راه رسید و همونجا روی کشتی کریسمس رو جشن گرفتن. میزارو تزیین کردن، شمع روشن کردن، شیرینی و پودینگ مخصوص کریسمس درست کردن و آهنگ های مخصوص کریسمس رو همه با هم خوندن. درست در اخرین روز سال 1914 یعنی 31 ام دسامبر از مدار جنوبگان رد شدن آنت آرکتیک سرکل. زمین 5 تا مدار اصلی داره دیگه، مدار استوا یا همون خط استوا، مدار راس السرطان، مدار راس الجدی، مدار جنوبگان و مدار شمالگان. هر کدوم از این مدارها تعریف مشخص علمی دارن و دلیل فیزیکی برای مشخص کردنشون هست. خوب خط استواروکه می دونیم زمین رو به دو نیم کره شمالی و جنوبی تقسیم می کنه. مدار های شمالگان و جنوبگان هم موازی خط استوا هستند. مدار شمالگان در نیکره شمالی و مدار جنوبگان در نیمکره جنوبی جایی هستند که از اونجا به بعد در طول سال حداقل یک شبانه‌روزهست که هرگز خورشید غروب نمی‌کنه. یعنی حداقل یک 24 ساعت هست کلا روزه و هوا تاریک نمیشه. بالای مدار شمالگان رو می گن شمالگان و بالای مدار جنوبگان رو هم میگن جنوبگان.

بالاخره کشتی وارد جنوبگان شد و این رو می شد از افت شدید دما و صفحات یخی شناوری که رفته رفته به تعدادشون اضافه می شد کاملا حس کرد. بین 27 نفر خدمه کشتی چند نفری بودن که اهل اسکاتلند بودن خوشحال از نو شدن سال داشتن سرود های دریانوردی معروف اسکاتلندی هارو می خوندن.
اسکاتلندی ها معروفن به اوازهای دریانوردیشون که خیلی حماسی و غروز انگیزه. یه چیزی شبیه این:

حالا دیگه هوا غالبا ابری بود و کوه های یخی بزرگ با اون رنگ های ابی و سفید ملایم سرو کلشون پیدا شده بود. شکلتون خیلی محتاطانه انگار که وسط میدون مین باشه کشتی رو بین این کوه های یخی و صفحات شناور یخی پیش می برد. اما کم کم این یخ ها تعدادشون بیشتر شد، بعد متراکم و متراکم تر شد و دیگه به جایی رسید که فشار میلیون ها تن یخ بالاخره کشتی رو از پای دراورد و در 20 ژانویه 1915دیگه کشتی گرفتار شد. چیپی مک نیش یکی از 27 عضو کشتی که نجار بود در یادداشت هاش هست که ناامیدانه نوشته: هیچ نشونه ای از باز شدن دریا نیست، فشار یخ ها روی بدنه کشتی هر آن ممکنه بدنه کشتی رو بشکونه. اگربه سرعت از این جهنم خلاص نشیم ممکنه که دیگه هیچ وقت نجات پیدا نکنیم. خلاصه اینکه شرایط خیلی ناخوشایندی حاکم بود. اما در این شرایط همه چشمشون به ارنست شکلتون بود. گفتیم یه کاریزمایی خاصی اقای شکلتون داشت که باعث می شد همه ازش با جون و دل تبعیت کنن. به قول یک مورخی برای سفر فرز و موثر، اماندسن رو بده به من، اماندسن سویدی که زودتر از اسکات قطب جنوب رو فتح کرد، برای رهبری علمی اسکات رو بدین. اما اگر وضعیت ناامید کننده است وقتی به نظر میرسه هیچ راهی وجود نداره، زانو بزنید و دعا کنید شکلتون بیاد.

بعد از یک ماه موندن در یخ های قفل شده متراکم، شکلتون تصمیم گرفت که کشتی سیصد تنی رو دستی هل بدن به سمت آب های باز. دو روز تمام بدون استراحت کار کردن. کشتن خودشون رو با جنگی که با یخ ها کردن. با اره و کلنک و هر ابزاری دیگه ای که داشتن تیکه تیکه این یخ های ضخیم جلوی راه کشتی رو میبردین و کنار می زدن. بعد از دور روز کار سخت تونستن فقط یه مقداری جلوی راه کشتی رو باز کنن. وقتی موقع حرکت دادن کشتی شد، شکلتون دستور داد اول کشتی رو تا اونجا که میشه به عقب ببرن. قصد داشت یه سرعت اولیه ای قایقش بگیره و بعد همچین با سرعت بزنه به دل یخ هایی که قطرشون حالا به 5 متر هم می رسید. در حالی که خودش تنها روی کشتی باقی مونده بود شروع به حرکت کرد. کشتی سیصد چهار صد متری پیش رفت اما بازم از حرکت ایستاد. 24 فوریه بعد از سی چهار روز گرفتاری در یخ و تلاش برای آزاد کردنش، شکلتون دیگه تسلیم شد و فهمید که آزاد کردن کشتی عملا غیر ممکنه.
یکی از خدمه توصیفی که از کشتی گرفتار در یخ ها می کنه اینه:

شبیه بادومی میون یه تکه شکلات سخت.
like an almond in the middle of a chocolate bar

از اینجا به کشتی تبدیل شد به یه ایستگاه زمستانی که هر جا این یخ ها برن، با خودشون خواهد برد. خدمه هم دیگه قبول کردن ولی هنوز امید داشتن که اگر صبر کنن راه باز میشه و اونها می تونن ماموریت خودشون رو انجام بدن. شکلتون سعی داشت روحیه تیمش رو حفظ کنه. روی یخ ها فوتبال بازی می کردن. یه دستگاه گرامافون داشتن توی کشتی که شبها موسیقی گوش می دادن، پوکر بازی می کردن، مسابقه اواز می زاشتن، خود شکلتون به عنوان بدترین خواننده انتخاب شد. یکی سگهایی که همراه خودشون برده بودن تا در کشوندن سورتمه ها کمکشون کنه چند تا توله به دنیا اورده بود، همه خدمه مشغول اینا بودن و بهشون محبت می کردن. اما این خشنودی های حداقلی خیلی هم دووم نیاورد.

اوایل ماه اپریل یه روز میلیونها تون یخ حرکت کردن به سمت کشتی و کشتی رو هل دادن بالا طوری که کشتی حالا انگار روی کوهی از یخ قرار گرفته. شکلتون سریع فهمید که اگر دیر بجنبه این یخ ها بدنه کشتی رو می شکافن، سریع دستور داد تا میتونن این یخ ها رو کنار بزنن و از بدنه دور کنن. تلاش بی وقفه تیم برای کم کردن فشار یخ ها رو بدنه بی جواب موند. صداهای عجیب و غریبی از پایین عرشه کشتی به گوش میرسید. اولش خیال می کردن که شاید صدای یه نهنگنه اما خیلی زود فهمیدن که فشار یخ ها روی الوار کشتی این صداها رو تولید میکنه. بالاخره فشار یخ ها بدنه کشتی رو شکوند و آب با فشار وارد کشتی شد. همه تیم کل شب رو بدون توقف در حال پمپ کردن آب از داخل کشتی بودن. حتی از پتو استفاده می کردن برای گرفتن جلوی شکافهای ایجاد شده. اما هر چی ببشتر تلاش می کردن کمتر نتیجه می گرفتن و نایتا ساعت 5 عصر 27 ام اکتبر بعد از 9 ماه و 9 روز گرفتاری در یخ شکلتون بالاخره دستور ترک کشتی رو صادر کرد. کجا؟ در فاصله 2000 کیلومتری از تمدن در حالی که هیچ ابزاری ارتباطی با دنیای بیرون هم وجود نداره.

تمام بار و آذوقه و قایقهای نجات و سگهایی که به همراه داشتن از کشتی پیاده کردن. اولش شکلتون تصمیم گرفت که برن و خودشونو برسونن به یک دپویی یک محل ذخیره ای که سال ها قبل در یک سفرشون اونجا مواد غذایی ذخیره کرده بودن روی جنوبگان. اما تا اونجا 550 کیلومتر راه بود. سورتمه ها رو بستن به سگها و راه افتادن. اما مسیر غیر قابل نفوذ بود. یخ مسطحی وجود نداشت اصلا. تل های یخ و برف به عمق چند متر اصلا امکان پیشروی بهشون نمی داد از هر جهتی که تلاش کرد ن نمی شد. بنابراین بعد از چند روز تلاش برگشتن کنار کشتی حالا تا کمر در اب ویخ غرق شده. همونجا روی یخ ها کمپای خودشونو دایر کردن و شش ماه بعدی رو در این کمپ ها روی یخ سپری کردن. شش ماه. اسم این کمپ هارو گذاشته بودن کمپ صبر. تمام امید شکلتون به سه تا قایقی بود که همراه داشتن که در واقع قایق های نجات کشتیشون بود و منتظر این بود که یک روزی این یخ ها باز بشن و بتونن با قایق ها خودشونو نجات بدن. اما بازم یه فکر ترسناک به ذهنش میومد که اگر اقیانوس بی رحم با اون کشتی قول پیکر 300 تونی اینکارو کرد با قایق های کوچیک نجات ما چی کار می خواد بکنه.

با این حال شکلتون اجازه نمی داد که تیمش بفهمن چقدر وضعیت ناامید کننده است. ذخیره غذاییشون تموم شد وشکلتون دستور داد هر چی که میتونن شکار کنن. میرفتن و میگشتن فوک شکار و میکردن و پنگوین. از این بعد دیگه فقط یه چیز داشتن بخورن، گوشت. استیک فوک، خورشت فوک، استیک پنگوین، خورشت پنگوین، جگر پنگوین. غذای بدی نبود اما یکنواختی غذا هم باعث افسردگی می شد و هم کمبود ویتامین در بدنشون کم کم داشت مشکل ساز می شد. چند ماه دیگه به همین صورت سپری شد تا اینکه شکار کمیاب شد. پنگوین ها فوک ها مهاجرت کردن و تنها منبع غذایی اونها هم به اتمام رسید. نهار نفری یه دونه بیسکوبیت می خوردن و روزانه سه تا حبه قند. بالاخره شکلتون از سر اجبار و علارغم میل باطنیش دستور شلیک به سگها رو داد. حالا دوباره می تونستن گوشت بخورن.

یک سال و دو ماه از وقتی که در یخ ها گرفتار شده بودن می گذشت. و حتما می تونید تصور کنید که دیگه ادمای توی اون شرایط امیدشون رو کم کم از دست بدن. شکلتون میگه شاید روزی 50 بار گروه ازش می پرسیدن حالا چی کار کنیم رییس، اوکی رییس، بعدش چی رییس و به نظر می رسید که دیگه وقتش بود که رییس یه کاری بکنه. شکلتون تصمیم شو اعلام کرد. حرکت به سمت الفنت آیلند جزیره فیل که 160 کیلومتری باهاشون فاصله داشت. بنابراین هر چی که نیاز داشتن سوار سورتمه ها کردن و همگی حرکت کردن. علاوه بر سورتمه ها گروه باید سه تا قایق بزرگ که هرکدومشون حداقل یک تن وزن داشت رو هم با خودشون کشون کشون ببرن. تصورشم سخته. بعد از کلی پیاده روی و کمپ زدن و دوباره پیاده روی و کمپ زدن بالاخره رسیدن به جایی که صفحه یخی ترک بزرگی داشتو می شد قایق ها رو به اب انداخت. شکلتون دستور داد هر چیز غیر ضروری رو بزارن بمونه و خودشون سوار قایق بشن. خود شکلتون یه انجیلی که خیلی دوسش داشت رو رها کرد. انجیلی که ملکه الکساندرا همسر پادشاه ادوارد هفتم بهش هدیه داده بود و روش نوشته بود “خداوند تو را کمک کند تا وظیفه خود را انجام دهی و باشد تا او تو را در مواقع خطر راهنمایی کند”
برای هفت روز بعدی روی آب و در قایق هاشون جنگ تمام عیاری رو با دریا شروع کردن. موج های بلند و تندبادهای شدید، سرمای کشنده. با هر موج بلند آب یخ می پاشید رو سرو بدنشون. 7 روز چشم رو هم نزاشتن و نخوابیدن، اصلا نمی شد خوابید. حالا دیگه تشنگی هم داشت بهشون فشار میاورد. دیگه یخ کمتر میدیدن و اب دریا هم که شور وقابل نوشیدن نسیت. دهن ها و زبوناشون انقدی متورم شده بود که حتی نمی تونستن غذا قورت بدن. دما منفی بیست درجه بود، گرین استریت یکی از اعضای تیم پای راستش بدجوری دچار سرمازدگی شده بود، فراست بایت شده بود اصطلاحا. وقتی این اتفاق میفته اگر زود به دادش نرسی بافت بدن در اون قسمت می میره و باید قطعش کرد.

یه عضو دیگه گروه سریع به دادش رسید و نجاتش داد با نگه داشتن پاش زیر لباساش و چسبوندنش به شکمش. خود شکلتون دیگه چشماش داشت از کار میفتاد. نمیتونست فواصل رو به خوبی تخمین بزنه و گاهی خوابش می برد و فرمون قایق از دستش در می رفت. از همه بدتر اینکه در اون فصل از قطب جنوب 17 ساعت از شبانه روز تاریکی مطلق بود و خوب می تونید تصور کنید که ناوبری در یه همچین شرایطی اونم با استفاده از وسایل ناوبری ساده اون زمان چقدر سخته اما به لطف نابغه ای به اسم شکلتون هر سه قایق بعد از 7 روز رسیدن به الفنت آیلند. بالاخره بعد از یک سال و چهار ماه افراد گروه داشتن پا روی خشکی می زاشتن و این براشون حس بسیار خوبی رو به همراه داشت. بعد از هفت، روز غذا و نوشیدنی گرمی درست کردن و مشغول خوردن شدن.

جزیره الفنت یه جزیره دور افتاده و خطرناکه چسبیده به جنوبگان، غیر قابل زیست. هیچ امیدی به نجاتشون در این جزیره نیست اما اونها یه کورسوی امید دارن و اون کمپ شکار نهنگ در جزیره جرجیای جنوبیه که 1300اون هم کیلومتر باهاشون فاصله داره. شکلتون تصمیم به این سفر گرفته بود که از نظر بقیه یه خودکشی بود. از نقطه گرفتاریشون در یخ ها تا اینجا که رسیده بودن فقط 160 کیلومتر بود و اون همه رنج و سختی براشون به همراه داشت. حالا اما شکلتون قصد داشت 1300 کیلومتر دیگه بره تا برسه به جزیره جرجیای جنوبی، تنها نقطه امیدشون. شکلتون می دونست که گروه دیگه تحمل یه سفر دریایی دیگه رو نداره. بنابراین یه تیم پنج نفره رو انتخاب کرد و راهی جزیره جورجیای جنوبی شد.

قبل از رفتن نامه ای نوشت خطاب به فرانک وایلد و اون رو جانشین خودش کرد:

23 ام آوریل 1916 جزیره الفنت
فرانک عزیز
در صورت نجات پیدا نکردن من از سفرم با قایق به جزیره جورجیای جنوبی، شما همه تلاشت را برای نجات گروه انجام بده. از زمانی که قایق این جزیره را ترک می کند شما همه اختیارات را دارید. می توانید عشق من را به مردمم منتقل کنید و بگویید که من تمام تلاشم را کردم.
با احترام
ارنست شکلتون

22 نفر باقی مونده در جزیره در ساحل جمع شدن و محو شدن قایل شکلتون و 5 نفر همراهاناش رو نگاه می کردن. خیلی طول نمیکشه که یه قایق کوچیک در یه اقیانوس مواج گم بشه. بعد از سه روز خوردن به یه تند باید شدید با امواج سهمگین. امواجی به ارتفاع 15 متر بی محابا می خورد به قایقشون و لحظه ای ارامش براشون نمی زاشت. روزها این 5 نفر تو یه قایق کوچیک 7 متری وسط اقیانوس خروشان همینطور اینور و اونور پرت می شدن. با لباسهای خیس، سرمای شدید وسط توفان. تنها چیزی که میتونستن بهش اتکا کنن برای مسیریابی فقط موقعیت خورشید بود بقیش دیگه واقعا بر حدسیات و فرضیاتشون متکی بود. 16 روز گذشت و در روز هشتم ماه می آثاری از خشکی در افق دوردست نمایان شد. انگار معجزه رخ داده بود. خودش بود جزیره جورجیای جنوبی با اون کوه های بلند و یخچالهای عظیمش از دور نمایان بود. اونها تقریبا دو روز تلاش کردن تا بتونن به جزیره نزدیک بشن و جای مطمنی برای پهلو گرفتن پیدا کنن. سواحل بسیار خطرناکی داره این جزیره، یخچهای بزرگ با ارتفاع چندصد متری سرتاسر جزیره رو پوشوندن و ختم می شن به سواحل و اصلا جایی برای پهلو گرفتن وجود نداره. بالاخره بعد از دو روز تلاش شکلتون تونست طوری با مهارت مدیریت کنه و به سختی از بین این صخره ها و یخچالها رد بشن تا برسن به یه خلیج مانندی در این جزیره که امکان پهلو گرفتن وجود داشت. جالبه درست وقتی که رسیدن به ساحل از بس از این سکان قایق رو کار گرفته بودن که همون لحظه دیگه پین اصلی سکان وا داد و شکست. خوش شانسی باور نکردنی اگر فقط چند ساعت قبلش این اتفاق میفتاد دیگه نمی شد قایق رو هدایت کرد و دوباره از جزیره دور می شدن.

اما داستان هنوز ادامه داره. از بخت بد آقای شکلتون اونها در سمت اشتباه جزیره پهلو گرفته بودن. درست سمت مخالف جایی که کمپ شکار نهنگ بود. جزیره جورجیای جنوبی جزیره ای کوهستانی پر از قله های مرتفع و یخچال های عظیمه. جایی که هیچ انسانی بهش صعود نکرده بود و هیچ نقشه و چارت و مسیری ازش وجود نداشت. شکلتون که حالا به شدت دچار ضعف بدنی شده، مجبور بود که یه غیر ممکن دیگه رو ممکن کنه. هیچ ابزاری کوهنوردی نداشتن. چند متر طناب قایق رو برداشتن، یک سری ابزار نجاری مثل چکش و چند تا هم پیچ که پیچوندن کف کفشاشون. سه نفر همونجا موندن چون دیگه توان ادامه نداشتن، شکلتون، فرانک وورزلی و و تام کرین شروع به کوهنوردی و رفتن به اون سمت جزیره کردن. شکلتون مرد دریا بود، دریانورد بود ولی واقعا کوهنورد نبود. اینجاست که استعداد یه کارت میاد، هوش بالا، یاد گرفتن های لحظه ای و به کار انداختن تمام حواس برای پرهیز از اشتباه و درست گام برداشتن. بدتر از همه اینکه هیچ نقشه ای نداشتن. پیدا کردن یک نقطه تو یه جزیره بزرگ کوهستانی واقعا چیزی شبیه معجزه است. پیش رفتن تا اینکه رسیدن به یه شبیب خیلی تند سرپایینی که پایین رفتن ازش غیر ممکن بود. پایین دره رو هم مه گرفته بود و اصلا نمیدونستن که چی در انتظارشونه. از طرفی شب داشت فرا میرسید بنابراین شکلتون باز هم تصمیم گرفت که یه قمار بزرگ بکنه. شروع به پایین رفتن کردن. چند قدمی به سمت پایین برداشتن و همون اول فهمیدن که اینطوری و با این سرعت شب از راه میرسه و همشون یخ می زنن و از سرما می میرن با توجه به اینکه دیگه هیچ چیزی برای کمپ زدن نداشتن و هیچ کیسه خوابی نداشتن. نیم ساعت تلاش کرده بودن و فقط چند ده متر پیشروی کرده بودن. شکلتون کمی فکر کرد و گفت: سر می خوریم. دو نفر دیگه با تعجب نگاش کردن ولی شکلتون دست به کار شد. طنابی که داشتن رو چند لایه کرد و به هم پیچوند تو باهاش یه کلاف بزرگ و ضخیم درست کرد. به طول گذاشتش روی یخ. شکلتون نشست روش نفر اول، فرانگ وورسلی نفر دوم و تام کرین نفر آخر. همینطور پشت به پشت و قطاری همدیگرو بغل کردن و شکلتون هم سر طناب رو از جلو گرفت دستش و کرین هم از عقب تا طناب از زیرشون در نره. شروع کردن به سرعت تمام سر خوردن و پایین رفتن. وورسلی میگه انگار شوت شدیم به سمت فضا. میگه از هیجان و ترش شروع کردم دادم زدن که دیدم شکلتون و کرین هم دارن فریاد می زنن. بالاخره کم کم سرعتشون کم شد و به طرز باور نکردنی ای رسیدن به پایین دره. پایین که رسیدن بدنشون تو جاهای مختلف پارگی برداشته بود، کبود شده بود اما همین که زنده بودن یه معجزه بود. تنها ظرف چند دقیقه 500 متر ارتفاع کم کرده بودن که اگر می خواستن به روش معمول بیان شاید باید چندین ساعت وقت صرف می کردن.

بالاخره بعد از۳۶ ساعت کوهنوردی به وقفه از کوه ها و یخچال های بزرگ و بی نام جورجیای جنوبی از دور چشمشون افتاد به نیش های نهنگ های شکار شده.بیست می 2016 درست قبل از اینکه هوا تاریک بشه سه تا مرد با ظاهری عجیب، موهای ژولیده لباس های تکه پاره لنگ لنگان وارد ایستگاه شکار نهنگ در جزیره جورجیای جنوبی شدن. شکارچی های نهنگ با تعجب اینارو نگاه میکردن. یکیشون رفت جلوتر، شکلتون که قاعدتا همه اینها باید میشناختنش ازش پرسید: منو نمیشناسی؟ شکارچی جواب داد. صداتون خیلی آشناست؛ شکلتون گفت من شکلتون هستم. همه فکر می کردن که شکلتون و گروهش یه جایی در جنوبگان مردن. شکارچی وقتی این جمله رو شنید که ” من شکلتون هستم” بدون اینکه چیزی بگه برگشت و آروم شروع کرد اشک ریختن.

یه کشتی به دستور شکلتون به سرعت راهی اون سمت جزیره شد و سه نفر باقی مونده رو نجات داد. شکارچی ها به گرمی ازشون پذیرایی کردن. بعد از دو سال حمام گرم، زدن ریش ها، اصلاح موی سر. بعد از دو سال لباس نو و تمیز به علاوه غذای گرم و نوشیدنی گرم و چای داغ و همه اینها. کمتر از سه روز بعد شکلتون جورجیای جنوبی رو ترک کرد تا به نجات 22 نفر اعضای تیمش که در الفنت آیلند مونده بودن بره. در طی ۴ ماه سه بار برای رسیدن به جزیره الفنت تلاش کرد اما هر بار توده های یخ اجازه نزدیکی به جزیره الفنت را نمی دادن. آخرسر شکلتون دست به دامن دولت شیلی شد. بعد از مکاتبات، دولت شیلی یک کشتی به گروه شکلتون قرض داد و چهار ماه بعد از تاریخی که شکلتون برای رسیدن نجات مقرر کرده بود، بالاخره به جزیره الفنت رسید. همینطور که نزدیک میشد شکلتون به جزیره از دور دید که یک دودی داره بالا می ره و بهشون سیگنال میده. خوشحال شد چون هیچ کس امیدی نداشت اصلا به زنده موندن این ادما بعد از چهار ماه تازه بعد از اون همه مشقتی که این افراد برای فرار از جنوبگان کشیده بودن. اما وقتی نزدیک تر شدن در کمال ناباوری دید تمام تیمش در ساحل جمع شدن. همه 22 نفر نجات پیدا کرده بودن. اونها تونسته بودن با برعکس کردن دو تا قایق و پوشوندن اطرافش با بادبادنهای قایقهاشون و البته برف و یخ به سبک اسکیموها یه آلونکی درست کنن که فقط می شد درازکش زیرش برن و در پناه همون 4 ماه در اون سرما کشنده دووم بیارن. اولش باور رسیدن کشتی نجات برای اون 22 نفر هم سخت بود. از بس صبح به صبح تو ساحل جمع شده بودن و چشم به ساحل دوخته بودن در این چهار ماه که دیگه متوهم شده بودن. فکر می کردن این بار هم توهمه. اما وقتی کشتی به اندازه کافی نزدیک شد دیدن که حقیقت داره، استقامت جواب داده بود. ارنست شکلتون، آقای رییس اومده بوده که اونها رو با خودش ببره.

نجات گروه شکلتون یکی از بزرگترین، طولانی ترین و عجیب ترین داستان های نجات و بقا در تاریخه. شکلتون بعد ازین ماجرا برگشت به بریتانیا. اگرچه شکلتون نتونسته بود به هدف اولیش که رد شدن از عرض جنوبگان بود برسه و کشتیش در یخ ها گرفتار شد اما کاری که برای نجات تیم افرادش کرد از اون هم مهمتر بود و بزرگتر بود. کاری که شکلتون می خواست بکنه فراتر از زمان خودش بود. همینقدر براتون بگم که 40 سال بعد از شکلتون کاری که شکلتون می خواست بکنه محقق شد اونم تازه با استفاده از ماشین و تراکتورهای مخصوص. صد سال بعدش یعنی همین چند سال پیش سال 2014 یه آقایی به اسم هنری وورسلی که اتفاقا از نوادگان و فامیل های دور آقای فرانک وورسلی معاون شکلتون که کلی تو داستان ازش یاد کردیم تحت تاثیر شکلتون تصمیم گرفت جا پای شکلتون بزاره و با پای پیاده عرض جنوبگان رو رد بشه. اما اون هم موفق نشد و نمی گم آخرش چی شد میتونید برید داستانش رو در اپیزود 37 ام پادکست چنل‌بی گوش بدید با عنوان جنوبگان.

خلاصه در بریتانیا مثل قهرمانها باهاش برخورد کردن. دیگه شهرتش عالم گیر شده بود. دعوتش می کردن سخنرانی کنه در جاهای مختلف. یه کتاب از اتفاقاتی که براش اقتاده نوشت به اسم جنوب که خیلی با استقبال مواج شد. اما ماجراجویی های شکلتون این جا تموم نمیشه. ادم فکر می کنه خوب بعد از این همه رنج و سختی و رفتن تا پای مرگ و برگشت از اون دنیا دیگه تمومه دیگه. دیگه دور اکتشاف و ماجراجویی و اینها رو خط می کشی و دیگه جنوبگان نمی ری. می مونی شهر و کشورت، شهرت و خانواده و لذت زندگی اما بعد چند سال عشقش به ماجراجویی دوباره کشوندتش به جنوبگان. دانشمند معروف آقای نانسن که خیلی به پیشبرد علم اقیانوس شناسی خدمت کرده و کمک کرده و بارها به قطب ها سفر کرده تا تحقیقات علمی بکنه و من خودم شخصا خیلی همیشه جذب داستانها و یافته های این ادم میشم یه گفته معروف داره که می گه:

چرا بعضی از ما بارها و بارها خطر می کنیم و برمیگردیم به قطب؟ به خاطر کشف جاهای جدید نیست، به خاطر اکتشافات علمی نیست. اونها درجات بعدی اهمیتن. ما می خوایم ثابت کنیم که قدرت ذهن انسان می تونه بر قدرت طبیعت پیروز بشه. حس پیروزی در قلمرو مرگ احساس اعتیاد آوریه.

شکلتون یک بار دیگر در سال 1922در ۴۸ سالگی تصمیم به سفر به جنوبگان گرفت. و این بار قصد داشت اولین کسی باشه که با کشتی دور قاره جنوبگان رو طی کرده. بعد از رسیدن به جزیره جورجیای جنوبی اما ارنست شکلتون در اثر ایست قلبی فوت کرد و تقدیرش این بود که جسدش همونجا در خاک یخ زده جزیره در نزدیک ترین نقطه به جنوبگان برای همیشه آروم بگیره.

متاسفانه امروزه جنوبگان در معرض خطر جدی قرار داره. تغییر اقلیم و گرم شدن جهانی باعث ذوب شدن یخ های جنوبگان میشه، ماهیگیری بیش از اندازه و آلودگی سلامت آبهای این منطقه رو به خطر انداختن. سوراخ لایه اوزون درست بالاسر جنوبگان قرار داره و بشر برای ترمیمش باید تلاش مضاعف بکنه. همونطوری که بشر یک زمانی همه تلاشش رو برای فتح جنوب انجام داد امروز تمام تلاشش رو برای دفاع ازش انجام بده و همه ما هم بایددر این راه کمک کنیم و کوشا باشیم در حفظ این کره ابی. همونطور که قبلا هم گفتم تک تک ما مثر هستیم و باید وظیفه خودمونو انجام بدیم به قول مولوی

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز

پس شما هم دين خودتون رو به طبيعت ادا كنيد. پادکست ژرفا با همین دغدغه ها تولید میشه. پادکستی که به کمک افسانه قضاوی، میلاد پاینده و من علیرضا پاینده تولید میشه.

از کجا بشنویم

پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا
پادکست ژرفا

دیگر اپیزودها

مطالب تکمیلی

آخرین مطالب بلاگ

0 دیدگاه

دیدگاه مورد نظر خود را ارسال کنید

نظرات خود را منتقل کنید
با ارسال کامنت مشارکت کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *